@aerospacetalk @aerospacetalk @aerospacetalk @aerospacetalk
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 24

جستار: سرلشگر خلبان احمد کشوری؛Brigadier General Ahmad Keshvari

  1. #11
    مدیر انجمن اخبار هوافضا و عضو گروه خبری
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    سرزمین مادری
    نوشته ها
    13,374
    سپاسگزاری
    45,405
    سپاسگزاری شده : 94,834 بار در 11,424 پست
    قدرت امتیازدهی
    711
    Array

    پیش فرض بزرگداشت سالگرد شهادت خلبان کشوري

    مراسم سی امین سالگرد شهادت سرلشگر خلبان احمد کشوری در نیروی زمینی ارتش برگزار و در آن از خانواده این شهید و جمعی از خانواده های شهدای هوانیروز و همرزم شهید کشوری قدردانی شد.

    به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر ، در این مراسم رئیس سازمان عقیدتی سیاسی ارتش ، فرمانده نیروی زمینی ارتش ، جانشین فرمانده نیروی هوایی ارتش ، استاندار مازندران و تعدادی از خانواده های شهدای هوانیروز و همرزمان شهید کشوری حضور داشتند.

    در این مراسم امیر سرتیپ دوم احدی فرمانده هوانیروز ، سرهنگ رحیم پزشکی و سرهنگ پای خانی از خلبانان بازنشسته هوانیروز و همرزم شهید کشوری خاطراتی از این شهید را بازگو کردند .

    بالگرد سرلشگر خلبان شهید احمد کشوری ، 15 آذر 1359 ، پس از انهدام ده ها تانک و نفربر ارتش متجاوز بعثی در بازگشت از ماموریت و درگیری با دو فروند هواپیمای میگ دشمن هدف اصابت موشک قرار گرفت و به شهادت این خلبان شجاع منجر شد.


  2. #12
    عضو گروه هوانوردی نظامی و سرپرست انجمن های هوانیروز و هوادریا
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    اَبَر خوشۀ سنبله
    نوشته ها
    4,521
    سپاسگزاری
    48,939
    سپاسگزاری شده : 55,707 بار در 4,479 پست
    قدرت امتیازدهی
    547
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    چاي آخر عنوان: چاي آخر
    نويسنده: مسعود آب آذري
    ويراستار: پريسا كاشفي و علي اعواني
    ناشر: نشر آجا
    قطع: رقعي
    تعداد صفحات: 184
    نوبت و سال انتشار: دوم-1389
    قيمت: 2000 تومان
    شابك: 4-86-6630-964-978
    موضوع كلي: خاطرات دفاع مقدس
    چكيده: اين كتاب شرح مختصري از زندگي و رشادت هاي امير هميشه سربلند هوانيروز و يار باوفاي امام (ره) شهيد احمد كشوري است كه جان خويش را پيشكش اسلام ، انقلاب و ايران كرد تا ميهن اسلامي آباد و آزاد بماند.
    اين كتاب در برگيرنده روايت هايي است كوتاه و دلنشين از زندگي اين شهيد والامقام كه از گفت و گو و مصلحبه با خانواده ، دوستان و همرزمان وي فراهم آمده و به محضر علاقه مندان تقديم مي شود.

    دانلود كتاب: اینجا

    قانونهای انجمن هوانوردی و هوافضای پارسی
    همه را بخوانیم و به تکتکشان پایبند باشیم

    -----------------------------------------------------

    ایکاش هر ایرانی دستکم یکبار شاهنامۀ فردوسی رو بخونه...بویژه بخش "پادشاهی یزدگرد" رو (اینجا).

    استاد سخن, سعدی میفرماید:
    طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
    بنپایه: (اینجا)

    اندازه ها از کوچکترین تا بزرگترین - بسیار دیدنی و اندیشه برانگیز


  3. #13
    عضو گروه هوانوردی نظامی
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    801
    سپاسگزاری
    7,141
    سپاسگزاری شده : 16,473 بار در 850 پست
    قدرت امتیازدهی
    170
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلند شد؛ در شرایطی که احتمال می رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله ی دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی نظیر بود.
    به گزارش مشرق به نقل از فارس، از همان روزها که در زمان شاه، مجله هاى مبتذل مد را با پول توجیبى ماهیانه اش مى خرید و در باغچه خانه به آتش مى کشید و مى گفت این عکس ها ذهن جوانان را خراب مى کند، از همان روزها که صندوق جمع آورى کمک براى فقرا تهیه مى کرد و خودش بیشترین سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نباید فقط به فکر خودش باشد، از همان روزها که با چند تن از دوستان خود طرح کودتای بختیار را تهیه کرده بود و از همان روزها که به عنوان نخستین داوطلب مأموریت هوایى در غائله کردستان، دستش را بالا برد و به عملیات رفت، همه باید مى دانستند که ققنوس آسمان ایران، بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممکن است آسمانى شود.

    به بهانه 15 آذرماه، سالروز عروج سرتیپ خلبان شهید احمد کشوری، ققنوس آسمان ایران و هوانیروز قهرمان دیار قهرمان پرور مازندران ، خاطرات ناب این امیر سرافراز سپاه خمینی را سلسله وار با هم مرور می کنیم:


    *بگذارید مرا اعدام کنند، اما کردستان بماند

    زمانی که ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کرد، فرمانده هان نمی دانستند برای نجات پادگان سنندج چه باید کنند. مرحوم شهید کشوری دقیقاً این جمله را گفت:

    «من پرواز می کنم و اطراف پادگان را کاملا می کوبم و غائله را می خوابانم. اگر این کارم خطا بود بگذارید مرا اعدام کنند اما کردستان بماند.»

    شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلند شد؛ در شرایطی که احتمال می رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله ی دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی نظیر بود؛ چرا که در این حادثه، تهران وضعیت را مشخص نکرده بود و احتمال این می رفت که فردا ایشان را مورد سوال قرار دهند که چرا بدون اجازه حمله را آغاز کرده است؟

    اما حرف ایشان همان بود. بالاخره در شرایطی که احتمال 95 درصد می رفت چرخبالش مورد اصابت گوله دشمن قرار گیرد. احتمال 5 درصدی موفقیت را به صد در صد رساند. با شگرد همیشگی بلند شد. در این زمان ضد انقلابیون که اطراف پادگان بودند به داخل پادگان آمده و سیم خاردارها را بریدند و تا یک قسمت پادگان پیشروی کردند اما شهید کشوری با چرخبالش نیروها را داخل پادگان پیاده کرد و خودش با حمله هوایی توانست بدون آن که اشتباهی کند کل غائله را پایان دهد و پادگان سنندج را از لوث وجود ضد انقلاب نجات دهد. (نقل از حجت الاسلام موسی موسوی نماینده امام در سنندج)


    *وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم

    شهید شیرودی درباره ی شهید کشوری می گوید:

    «احمد، استاد من بود. زمانی که صدام امریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود:
    «وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم.»

    او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آن گونه جنگید که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات دشمن تبدیل نمود. کشوری شجاعانه به استقبال خطر می رفت، مأموریت های سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد، شب ها دیر می خوابید و صبح ها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شب ها نماز شب می خواند.


    *ماجرای خواب امام رضا و عزاداری4بانوی آسمانی در شهادت ققنوس آسمان ایران
    راویتی خواندنی از مادر بزرگوار شهید احمد کشوری

    جوانترین امام شهید، جوادالائمه(ع)، تنها فرزند امام رضا(ع) است. در دوران دفاع مقدس جوانان زیادی برای دفاع از اسلام به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند تا به ضامن آهو، شاه ملک ایران بگویند ای سلطان ملک یلان و دلیران، ما جان خود را در جوانی فدای اسلام میکنیم تا در غم جواد تو شریک باشیم و ارادت و اطاعت از شما را به عمل بیان کنیم نه به زبان.

    احمد کشوری و برادرش محمد، از خیل این شهیدانند. احمد بیست و هفتمین بهار زندگیاش را سپری میکرد. شبی در خانه به خواب رفته بودم که در عالم رؤیا دیدم در باز شد و آقایی با چهرهای نورانی و قد و قامتی خوش وارد اتاق شد. با خود گفتم: «این مرد نورانی بلند بالا چه کسی میتواند باشد؟!»
    ناگهان انگار کسی در گوشم نجوا کرده باشد، فهمیدم او شاه خراسان و ایران امام رضا(ع) است. خوب توجه کردم، این چشم و چراغ ملک ایران را کجا زیارت کردم، به یادم آمد که ایشان همان کسی است که احمد را در چهار ماهگی در آن بیماری سخت ضمانت کرد و دست راست مبارکش را بر روی سینه نهاده و فرمود: «من ضامن احمد هستم!» از جا بلند شدم تا عرض ادب و ارادتی بکنم، هنوز سخن آغاز نکرده بودم که در دستان مبارکش پروندهای دیدم. رو به من کرد و فرمود:

    «این پرونده عمر احمد است. عمر احمد در دنیا تمام شد، او 27 سال دارد!»فغان زدم و از آقا خواستم ضمانتی دیگر کند. فرمود: «ناراحت نباش، مدتی بر ضمانت خویش میافزایم.»

    گویا همان روز احمد میخواست به شهادت برسد، اما نشد و امام هشتم(ع) یک هفته دیگر برای احمد مهلت گرفت. دیدم فردای آن روز احمد به کیاکلا آمد. او را دیدم در آغوشش گرفتم و بوسههای مادرانه نثارش کردم. این بار من به مانند آن زمان احمد را کنارم نشاندم و خوابم را برایش گفتم. چون موضوع تمدید عمر را شنید لبخندی زد و به من نگاه کرد و گفت: «مادرجان!ناراحت نباش.!»

    احمدم آن روز با تک تک اعضای خانواده عکس یادگاری گرفت. حرکاتش برایم اسباب نگرانی و تشویش بود؛ اما او چیزی به ما نگفت تا اینکه هنگام عزیمت به ایلام، به پدرش گفت:

    «باباجان! این آخرین دیدار است و شما دیگر مرا نمیبینید، اگر کوتاهی داشتم مرا ببخشید و حلالم کنید

    با شنیدن این جملات قطرات اشک از چشمان پدرش سرازیر شد. دست روی کمرش گذاشت و گفت:

    «پسرم کمر مرا شکستی؟»

    احمد چون اشک و حالت پدر را دید دست در گردن پدر انداخت و دست و روی پدر را بوسید و گفت: «بابا شوخی کردم، من که پیش شما هستم.»

    بعد خداحافظی کرد و از ما جدا شد. در کوچه نگاهش میکردیم تا از ما دور شد. یاد آن شعر افتادم که سعدی بزرگ از زبانِ دل بیبی زینب سروده بود:

    ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
    وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

    و با یاد زینب(س) به خود تسلی میدادم. دو سه روز مانده به شهادت احمد، پدرش خیلی بیتاب بود و بیقراری میکرد. نگران بود و حس پدرانه به او نهیب زده بود که احمدش پر کشیدنی است و دیگر پا به کیاکلا نمیگذارد. همان شب در خواب دیدم که خانه پر از نور شده و چهار زن با چهرههای نورانی آمدند و در اتاق نشستند. دو تن از آنها که با حجاب بودند قیافهای غمگین و محزون داشتند. بانویی که بالای سرم بود، یک پیراهن مشکی به دستم داد و گفت: «بپوش، مگر نمیدانی احمدت شهید شده است؟»
    شروع کردم به گریه و بیقراری کردن و احمد را صدا میزدم که ناگاه از خواب بیدار شدم. از اینکه همة اینها را در خواب دیده بودم، خیالم راحت شد. اما روز بعد ماجرای خواب را برای روحانی مسجد بازگو کردم و او گفت: «آن چهار زن حضرت آسیه، حضرت خدیجه، حضرت مریم و حضرت فاطمه(س) بودند و برای پسر شما عزاداری میکردند!»
    دو سه روز بعد از آن خواب، گوینده تلویزیون اعلام کرد که یکی از خلبانان دلاور هوانیروز در ایلام به شهادت رسید.
    برای حفظ روحیه بچههای ارتش و نیروهای دیگر نظامی و مردم نامی از احمد نبردند. به همسرم گفتم:«این خلبان احمد بوده است. بیتابیهای پدر احمد صد چندان شده بود. دوباره ساعت ده شب تلویزیون خبر شهادت خلبان دلاور هوانیروز را اعلام کرد. من گریه میکردم تا این که ابراهیمی استاندار ایلام زنگ زد و گفت: «مادر! احمد به سمت کربلا و هدفی که داشت، پر کشید.»
    همچون سایر مادران گریه امانم را بریده بود؛ اما بر اساس وصیت احمد خودم را پاییدم و گفتم: «راضیام به رضای خدا!»

    روز بعد حدود پانزده نفر از خانواده و اقوام نزدیک برای مراسم تشییع و تدفین به تهران رفتیم. بعد از تشییع پیکر پاک احمد در ایلام و کرمانشاه سرانجام در هجدهم آذرماه 1359 پیکر او را از مسجدالجواد میدان هفتتیر به سوی بهشت زهرا تشییع کردند و در قطعة 24 بهشت زهرا(س)به خاک سپردند. احمد که همه عمرش را مدیون ضمانت امام رضا(ع) میدانست، با فراغ بال در آسمانها میخرامید و جولان میداد. در حقیقت همه آسمان را آغوش مهربان ضامن آهو میدانست.


    در آن روز سرد پاییزی، جسم جدا شده از روح بلند احمد را به خاک بهشت زهرا(س) سپردیم تا در روز حشر نزد حضرت زهرا(س) سربلند باشد. با جسم احمد، جان و روح من هم به خاک شد و اگر اقتدا به بزرگ بانوی پیام آور کربلا نبود، بهانهای برای نفس کشیدن نداشتم؛ اما تنها آرزو و مایه دلگرمیام در تحمل این فراق، شفاعت عزیزانم احمد و محمد و لطف خدا برای دیدار دوباره آنان در بهشت برین و سربلندی نزد سرور زنان عالم است، تا به او عرض کنم که در تبعیت از راه فرزندانت، دو فرزندم را فدا کردم؛ باشد که پذیرای دو اسماعیلم باشی...

    دوست و همرزم او خلبان«حمیدرضا آبى» درباره او مى گوید:

    احمد قبل از آخرین پروازش به همه مى گفت: «دارم مى روم. مراحلال کنید.» دوستان او مى گفتند: این حرفها را نزن.حالا حالا ها زود است که بروى. هنوز خیلى کارها با توداریم.
    نیمه شب بلند شد. وضو گرفت.نماز خواند و اشک ریخت. نمى خواست اشک هایش را کسى ببیند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود که عازم عملیات شد. با تیم پرواز و چند هلیکوپتر دیگر در آسمان، اوج گرفت.ده ها تانک و نفربر عراقى را به آتش کشید. موقع بازگشت، دو فروند میگ عراقى، هلیکوپتر او را هدف موشک قرار دادند و پرنده او در هیمنه آتش سوخت و به عرش پرواز کرد. احمد، همچون ابراهیم خلیل، آتش عشق الهى را به جان خرید و بر بال فرشتگان نشست.



    وصیت نامه سرتیپ خلبان شهید احمد کشوری


    خدایا شیطان را از ما دور کن

    «بسم الله الرحمن الرحیم»

    در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
    روبه صفتان زشت خو را نکشند
    پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست
    جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست

    هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آنها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند.

    بی تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف های منحرف بی تفاوت نباشید
    مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید

    و وصیت به پدر و مادرم:

    پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده اید از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (ع) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، اکنون یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، در مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می کند

    امام را تنها نگذارید
    فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند

    ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست

    والسلام
    قطراه ای از دریای خروشان حزب الله

    http://www.mashreghnews.ir/fa/news/83682
    FLY F4 LIKE F4 NOT ANOTHER AIRCRAFT


  4. #14
    Aviation Electronics Technician
    تاریخ عضویت
    Dec 2005
    محل سکونت
    isfahan
    نوشته ها
    284
    سپاسگزاری
    601
    سپاسگزاری شده : 2,306 بار در 210 پست
    قدرت امتیازدهی
    33
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    یادی از دلاورمرد هوانیروز/ "تنگ بینا"؛ محل شهادت احمد کشوری
    ایلام - خبرگزاری مهر: در وجب به وجب خاک ایلام خاطراتی از جنگ تحمیلی مانده است که خیلی از آنها بیان نشده در این بین "تنگ بینا" حال هوایی دیگر دارد چراکه محل شهادت دلاورمردم هوانیروز؛ شهید احمد کشوری است. به گزارش خبرنگار مهر، بار دیگر به مهد پایداری و استقامت یعنی ایلام آمده ایم تا گوشه ای از رشادتهای دوران دفاع مقدس را در سرزمین لاله ها گزارش کنیم.
    به سراغ کسی رفته ایم که قلم در برابر او زانو خم می کند و نام و دلاو مردی هایش از مازنداران و تهران گرفته تا مریوان، سقز، بانه تا ایلام و تنگه بینا هنوز هم در بین مردم موج می زند.
    فیلم "سیمرغ" خاطراتی از او در ذهن ما هک کرده است فیلمی که ما را با گوشه ای از دلاوریهایش آشنا کرد و اسمش را در زندگی ما پررنگ تر کرد.
    او کسی است که به محض روشن شدن تقریبی هوا، پریدن را آغاز میکرد و تا غروب آفتاب در مأموریت بود و در نبرد و تهاجم با متجاوزین بعثی وقت و ساعت نمیشناخت و حتی گاهی روزی 12 ساعت پرواز می کرد.
    آری او کسی نیست جز شهید امیر سرلشکر خلبان "احمد کشور"، دلاورمرد هوانیروز، قهرمانی از خطه مازندران که رشادت و دلاورمردی های او در زمان جنگ هیچ وقت از کتاب خاطرات جنگ پاک نمی شود.
    بعد از شهادت در مورد زندگی، دوران دفاع مقدس، دلاوری و رشادتهای شهید احمد کشوری، فیلم و مقاله های متعدد تهیه شد اما یکی از مواردی که چندان در مورد آن بحث نشد، محل شهادت وی یود.
    به سراغ محل شهادت این شهید سرافراز یعنی "تنگ بینا" واقع در استان ایلام رفته ایم تا از وی یادی کرده باشیم و این در حالیست که خیلی ها در کشور ما این منطقه و محل شهادت وی را نمی شناسند.
    جاده ایلام را به سمت مهران در پیش گرفتم و از یک بریدگی بین این مسیر به روستای "سرنی" رسیدم و از آنجا سراغ تنگه بینا گرفتم. کسی دقیقا نمی دانست این محل کجاست و بعد از پرس و جوی فراوان مسیر رسیدن به تنگه را پیدا کردم.
    برای رسیدن به تنگه به دلیل مرزی بودن به ایستگاه های بازرسی مرزی رسیدم و مرزبانان گفتند که تا برگه تردد نداشته باشی نمی شود از مسیر عبور کرد و با نشان دادن کارت خبرنگاری و هدف سفر خود به خود اجازه عبور را گرفتم و راه را پیش گرفتم.
    به عنوان یک ایلامی که شهید کشوری حق بر گردن ما دارد در هر صورت سعی داشتم به تنگه بینا بروم و در مورد این شهید بزرگوار مطلبی را بنویسم.
    بعد از عبور از ایستگاه های بازرسی مرزی به تنگه بینا رسیدم و خرسند از اینکه بعد از مدتها به آرزوی دیرینه خود یعنی دیدن محل شهادت کشوری رسیده بودم.
    اینجا تنگه بینا است، تنگه ای بسیار عمیق که شیهد کشوری آخرین بار بر آسمان این تنگ پرواز کرد. در آنجا نقطه دقیق شهادت شهید کشوری مشخص نبود ولی در کنار این تنگه به تازگی یادبودی از شهید ساخته شده است.
    شهید کشوری فرماندهی تیم آتش هوا نیروز دراستان ایلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز کرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بنیای میمک ایلام هدف موشک هواپیماى دشمن قرار گرفت.
    این منطقه طی سالهای گذشته هیچ یابودی از شهید نداشت و به خوبی برای کاروانهای راهیان نور معرفی نشده بود ولی در سال جاری با یک اقدام بسیار جالب در این منطقه یادبود شهید کشوری نصب شده است.
    آخرین پرواز و آخرین عملیات شهید احمد کشوری در آسمان همین تنگه انجام گرفت که شربت شیرین شهادت را نوشید و به دیار حق شتافت.
    با عکس شهید کشوری که مواجه شدم بر خاکش بوسه زدم و بر مادر فداکار و صبورش که او را در یادواره شهدای خلیان از نزدیک ملاقت کرده بودم درود فرستادم که چنین فرزند دلاوری را تربیت کرده است.
    چهره نورانی و با شهامت شهید کشوری خود نشان می دهد که در زمان دفاع از کشور چه اسطوره ای بوده است و تانکهای دشمن از دستش آسایش نداشته اند.
    کمی آن طرف تر از تصویر شهید کشوری، یادبود اصلی شهید قرار داشت که به نزدیک آن رفتم تا چیزی از تنگه بینا را دست ندهم.
    ساخت یادبودی با هلیکوپتر که برای ارج نهادن به مقام و منزلت شهید کشوری در تنگه بینا نکته مثبتی از سوی مسئولان بوده است.
    مقام معطم رهبری در مورد شهید امیر سرلشکر خلبان احمد کشوری اینچنین می فرمایند: "شهید کشوری از مومنین بالله و رجال صادق در راه این انقلاب بود".
    سردمداران جاهل به خیال ضعف انقلاب و کشور، قصد عقدهگشایی و تصرف خاک سرشار از حماسه ایران، ایلام را داشتند که فرزندان این سرزمین کهن و پیروان دین نبی(ص) و علی(ع) به دفاع برخاستند و شهید کشوریها چون مرغان ابابیل و با ادوات کم، سجیل را بر آنان فرو ریختند و پس از تحمل زحمات و محنت فراوان، با اتحاد، همدلی و توکل به خدا از کیان خود دفاع کردند و دشمن را تار و مار کردند که البته در این میان، کشوری ستارهای دیگر بود.
    در یادمان دفاع مقدس شهید کشوری یادبودی که از سنگ بر روی یادمان هک شده و در آن خلاصه ای از حماسه آفرینی شهدای میمک و نقش شهید کشوری نوشته شده است.
    اولین نفری که بالای سری جسم مطهر شهید کشوری رفت
    برای اینکه بدانیم شهید کشوری چگونه به شهادت رسید به سراغ کسی رفتم که شهید را به خوبی می شناخت و از شب و روز شهادت کشوری اطلاع داشت.
    "بهادر کاوسی فر" مقیم تهران که در زمان جنگ در امور عمرانی استانداری ایلام مشغول به کار بود، از شب شهادت کشوری برایم تعریف کرد.
    وی گفت: یک روز قبل از شهادت شهید کشوری یعنی روز جمعه، بنده و مهندس ابراهیمی استاندار وقت ایلام و شهید کشوری که همراه با خانواده اش به ایلام آمده بود در کنار هم بودیم.
    کاووسی ادامه داد: شهید کشوری دلش گرفته بود و از خلبان سهیلی یاد می کرد که چند روز قبل به شهادت رسید و بسیار دلتنگ این دوست خود بود.
    مهندس کاوسی فر که چهره اش خسته به نظر می رسید، روز واقعه را کاملا در ذهن داشت، می گفت: شب شهادت گویا به وی الهام شده بود که فردا شهید می شود و من برای او آیه ای را خواندم که اشک از چشمش خارج شد و آرزوی شهادت کرد.
    وی ادامه داد: روز شنبه صبح شهید کشوری که عاشقانه، علاقمند دفاع از کشور بود به منظور انجام عملیات به مناطق مرزی ایلام رفت.
    کاوسی فر اظهار داشت: بعد از مدتی یکی از کمک خلبانهای همراه شهید کشوری به ایلام رسید و گفت: "احمد شهید شد" که به یک باره شوکه شدم.
    وی ادامه داد: با یک هلیکوپتر سریعا به منطقه تنگ بینا رفتیم و به دلیل حجم زیاد تیراندازی توسط دشمن نمی شد به هلیکوپتر شهید کشوری نزدیک شد.
    کاوسی فر می گفت: بعد از چند لحظه به با یک پتو شهید کشوری را از هلیکوپتر به بیرون کشیدیم و او را به ایلام منتقل کردیم.
    البته برای کامل کردن صحبتهای مهندس کاوسی فر سراغ خاطرات نقل شده از زبان سرهنگ خلبان، رحیم پزشکی کمک خلبان شهید احمد کشوری در آخرین پرواز نیز رفتم که در خاطرات خود عنوان کرده است: قصد برگشتن از عملیات داشتیم که رادار ایلام اعلام کرد "عقابها، مواظب باشید دو گوگرد وحشی در منطقه دیده شدهاند" چند لحظه بعد خلبان بالگرد نجات به ما گفت: "بچهها، بالای سرتان را مواظب باشید".
    وقتی نگاه کردیم، متوجه دو فروند هواپیمای عراقی شدیم که بالای سر ما دور میزدند. احمد بلافاصله به کبرا گفت: "مشهدی، شما بروید." به مهرآبادی خلبان نجات هم گفت:"تو هم برو." بچهها گفتند: احمد خودت هم بیا گفت: "شما بروید کاری به کار من نداشته باشید. ما کمی تعلل میکنیم، تا نظر هواپیماها به ما جلب شود و شما بتوانید فرار کنید و از تیررس هواپیماها در امان بمانید".
    احمد سعی کرد که یکی از هواپیماها را به سمت ایستگاه موشکی سهند هدایت کند تا بچهها آن را هدف گرفته و ساقط کنند.
    در حال رفتن به سمت ایستگاه با هم صحبت میکردیم. من بالگرد را هدایت میکردم و او تیراندازی میکرد. احمد گفت: رحیم تو هدف بگیر، من فرامین را میگیرم.
    در همین حال که به سوی یکی از هواپیماها، در حال تیراندازی بودیم، یک میگ 21 به سمت ما شیرجه زد تا خواستم سر تیربار را برگردانم و به سمتش نشانه بگیرم، خلبان آن موشکی به سمت ما شلیک کرد. تا بیایم به احمد چیزی بگویم موشک هواپیما به زیر صندلی هر دو نفر ما خورد و یک آن ما در هوا به حال چرخش درآمدیم. در آن هنگام بچههای سهند، یک هواپیمای عراقی را زدند و دیگر چیزی نفهمیدم و زمانی به خود آمدم که روی شانه راست با صندلی روی زمین افتاده بودم. وقتی چشم باز کردم، دسته صندلی را زدم تا آزاد شوم و روی زمین افتادم، روبهروی خود کوهی از آتش دیدم. انفجار توپ و خمپاره عراقیها که بر سر ما ریخته میشد، آتش را صدچندان میکرد. چند بار صدا زدم: "احمد، احمد..." اما صدایی نیامد و هرچه بیشتر صدا میکردم خبری نمیشد. با خودم گفتم: احمد دوست خوبی است و دوستش را در این موقعیت حساس تنها نمیگذارد و باز شروع به صدا زدن کردم اما ...
    آری این قصه شهادت مردی بود که ما مردم ایلام خیلی دوستش داریم چراکه زحمات زیادی کشیده است که امروز ما در خوشی زندگی کنیم.
    شهید کشوری، شهید شیرودی، شهید چاغروند و همه کسانی که چه در ایلام و چه در نقاطی دیگر برای دفاع از کیان کشور دفاع کردند قابل احترام هستند و باید هر روز از آنها نوشت.
    درود بر شهید کشوری و تمام شهدای خلبان کشور و هوانیروز قهرمان که پا به پای دلاوران زمین در آسمان برای حفظ میهن درخشیدند.
    http://www.mehrnews.com/fa/newsdetai...NewsID=1542518
    (با رعايت قوانين به حفظ نظم فروم خودتان كمك كنيد)
    ------------------------------------------------------------
    هرذره از این خاک که ایران من است ناموس من و مظهره ایمان من است


  5. #15
    عضو گروه هوانوردی نظامی و سرپرست انجمن های هوانیروز و هوادریا
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    اَبَر خوشۀ سنبله
    نوشته ها
    4,521
    سپاسگزاری
    48,939
    سپاسگزاری شده : 55,707 بار در 4,479 پست
    قدرت امتیازدهی
    547
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    نوشتۀ پایین, فراگیرترین بازگویی ِ چگونگی واپسین پرواز شهید کشوری هست که بنده تاکنون خوانده بودم.
    یکی دو فرازش چکیده وار در نوشتۀ شمارۀ 17 همین جستار که Dani گرامی از مهر آورده بودند, آمده بود...هرچند برخی دوگانگیها (=تناقض) هم در نوشتۀ مهر و هم در جاهای دیگر دیده میشود.


    گروه سبک رزمی 3 فروندی بامداد روز 15 آذر 1359 بپرواز در می آید
    بالگرد1 : بگمانم کبرای راکت انداز ("نان-تو") که بالگرد فرماندهی هم بود - خلبان احمد کشوری و کمکخلبان رحیم پزشکی
    بالگرد2 : کبرای دارای موشک "تاو" - خلبان فصل الله مشهدی و کمکخلبان جواد صمیمی
    بالگرد3 : بل 206 شناسایی و "نجات" - بخلبانی محمود محمدی مهرآبادی(بنپایه) و کمکخلبانی؟ بهروز عسکری



    ---------------------------------------------------------
    یادگار میمک


    راوی: خلبان، فضل الله مشهدی.

    غروب چهاردهم آذرماه 1359، حدود ساعت شش عصر احمد به من گفت:

    - مشهدی یادت هست با سروان موسوی، افسر عملیات تیپ صحبت کردم، آن طرف مرز محلی است که عراق تعدادی تانک جدید وارد کرده و نیروهای ما آنها را شناسایی کردهاند. با موسوی قرار گذاشتم فردا برویم آنها را بزنیم، تو هم میآیی؟

    پذیرفتم. او هم خداحافظی کرد و رفت. صبح پانزدهم آذرماه ساعت چهار صبح بیدار شدیم، بعد از نماز در میهمانسرای جهانگردی ایلام با بچهها صبحانه خوردیم. ساعت پنج به سمت تنگة قوچعلی ـ آشیانة پرندهها ـ رفتیم. احمد هم آمده بود. سرگرم بازدید بالگرد بودیم، احمد گفت:

    - حاضری برویم؟

    - صبر کن، الان میرویم.

    - برویم.

    - احمد جان! صبر کن، اجازه بده بالگردها را بازدید کنیم، میرویم.

    - نه، منتظرم هستند، برویم.

    آن روز صبح احمد همچون اسپند روی آتش بیتابی میکرد و میسوخت. نگاهش، راه رفتنش و همة کارهایش غیر عادی بود. گویا پرواز روحش نزدیک بود و این سبک بالی، صبر و آرامش را از او ربوده بود. به قرارگاه تیپ رفتیم و نشستیم. سروان موسوی آمد و گفت: «جناب سروان کشوری من امروز گرفتارم و نمیتوانم با شما بیایم!»

    پس از عذرخواهی، نشان دقیق محل استقرار تانکهای دشمن را داد، وقتی نشانی را از موسوی گرفتیم، احمد گفت:«مشهدی راه را بلد هستی؟» گفتم: «بله» کشوری پس از گرفتن اطلاعات، دستور حرکت به سمت تنگه بیجار را داد. وارد تنگه شدیم و قبل از اینکه میمک جلو چشمانمان ظاهر شود، آرام آرام از دامنة کوه بالا آمدیم و از اختفا خارج شدیم. آن روز کمک خلبان احمد، رحیم پزشکی بود و من در بالگرد دوم بودم. احمد که فرمانده گروه آتش بود به من گفت: «شما برو با این بالگرد پرواز کن، چون ما بالگرد کبرای تاو دیگری نداریم.»

    من بر اساس دستور احمد به همراه جواد صمیمی سوار کبرا شدیم و با هم با یک بالگرد شناسایی یک گروه سبک تشکیل دادیم و به مأموریت رفتیم. من همین طور که پرواز میکردم دیدم دور موتور کم شد و به 92 درصد رسید، در صورتی که من روی 100 درصد گذاشته بودم. وقتی نزدیک زمین رسیدیم، دور موتور را با یک افزایش دهنده بالا بردم، در همین حالت یک دفعه دور موتور به حالت اولیه برگشت و من ارتفاع گرفتم. آقای صمیمی به من گفت: «اینجا که پرواز میکنیم باد، رملهای نرم عراق را داخل خاک ما آورده و ما که از داخل شیارها پرواز میکنیم، گرد و خاک بلند میشود، من گاهی میبینم و گاهی هم نمیبینم. اگر میشود برویم کمی آن طرفتر پرواز کنیم.» گفتم: «مانعی ندارد برویم.» و از سمت شرق کوه میمک به سمت غرب رفتیم. در این جابهجایی احتمال دادم چند دیدهبان عراقی که روی کوه میمک مستقر بودند ما را دیده باشند. چون در همان منطقه یک اجرای آتش توپخانهای روی ما انجام شد، گفتم: «احمد آنها روی ما اجرای آتش میکنند.» گفت: «پایین برویم.» ما از دامنة پایین رفتیم و در شیار کوه و کف رودخانه که از دره میگذشت، ادامه مسیر دادیم، تا از کنار تنگه بیجار رد شدیم. حالا دیگر مرز را رد کرده بودیم و وارد خاک دشمن شده بودیم. «دشت لیک» سمت چپ ما بود، میمک در بازوی ما قرار گرفته بود و جهت ما هم شمال غرب شده بود. چند دستگاه تانک نو که هنوز رنگ هم به آنها نزده بودند، وارد منطقه شده بودند. آنها را به آتش کشیدیم. بعد هدفی را دیدیم که چهار پنج لوله روی آن بود، آن موقع هم بحث توپ «خمسه خمسه» زیاد بود. یکی از بچهها گفت: «این خمسه خمسه است بزنیمش. دو سه موشک نثارش کردیم و وقتی به هدف خورد، گرد و خاک زیادی بلند شد. احمد یک دوربین شکاری همراهش بود که مخصوص دیدهبانهای تانک بود. با آن نگاه کرد و گفت: «بچههای توی بدنهاش خورده و قسمت اصلی و بالایی آن هنوز از بین نرفته است. یک موشک دیگر بزنید» گفتم: «چشم».

    در گیرودار همین صحبتها بودیم که ایستگاه شاه نخجیر که ایستگاه نیروی هوایی ایلام بود به ما اعلام کرد و گفت: «گوگر وحشی در منطقه هست!»

    گوگرد وحشی رمز هواپیماهای دشمن بود. احمد گفت: «منطقه را نگاه کنیم، ببینیم وضعیت چطور است؟» در همین زمان وقتی بالای سرم را نگاه کردم، دیدم دو هواپیمای عراقی بالای سرمان مشغول پروازند.سریع گفتم: «احمد گوگردها بالای سر ما هستند.» گفت: «دارم میبینم. شما کارتان را انجام دهید من حواست هست.»

    ما موشک بعدی را زدیم و خمسه خمسه منفجر شد. هواپیماها هم آرام آرام پایین آمدند و ما را دیده بودند. من گردش به سمت مرز خودمان کردم و جلوتر از همه حرکت کردم. پشت سرم بالگرد احمد و بالگرد شناسایی بود. بر شیار رودخانه به حالت زیگزاک پرواز میکردیم تا آنها نتوانند ما را بزنند. به دستور احمد سرعتمان را هم کم کردیم. این یک تاکتیک بود. چون هواپیمای شکاری نمیتواند سرعتش را خیلی کم کند. چرا که در سرعت کم در وضعیت «استال» قرار میگیرد و باعث سقوطش میشود. زیرا آن قدر نیروی بالا برنده ندارد که بتوانند وزن این پرنده را تحمل کند. برای همین ما سرعت خود را کم کردیم تا قدرت رزمایششان کاهش یابد. در پیچهای اول تا سوم تنگه، احمد پشت سرم بود. در پیچ چهارم متوجه شدم کسی پشت سرم نیست. در رادیو گفتم:

    - احمد بیا، احمد بیا، تو کجایی؟

    - آرامتر، آرامتر.

    - احمد این تاکتیک آرام آرام مال این شیار نیست، سرعتمان باید بیشتر باشد.

    - آرامتر، آرامتر!»

    مثل اینکه میخواست همه را دعوت به سکوت کند. بعد از حرفهای احمد، خلبان بالگرد شناسایی ـ مهرآبادی ـ گفت: «مشهدی من دارم پشت سر احمد در هوا میایستم. گفتم: «احمد سریعتر بیا.» من حواسم به هواپیماها هم بود. هواپیماها سمت چپ و عقب بالگردها قرار گرفته و آمادة شلیک بودند. هواپیماهای دشمن آن قدر به ما نزدیک شده بودند که کلاه سفید خلبان و حتی حرکات دستش مشخص بود. خلبان با حرکات دست و با ایما و اشاره به ما میگفت: «سرانجام شما را میزنم!» من و صمیمی تازه از داخل خاک عراق به مرز خودمان رسیده بودیم. اما احمد و بالگرد شناسایی که نقش بالگرد نجات را هم داشت، هنوز آن طرف مرز بودند، یکی از هواپیماها از روی سر من رد شد و ناگهان به سمت آسمان اوج گرفت و دایرهای در آسمان درست کرد و دوباره به حالت شیرچه درآمد. فهمیدم هواپیما تاکتیکش را برای اینکه ما را با توپ بزند، عوض کرده و دیگر دنبال تاکتیک موشک نیست، من هم سریع از سمت راست شیار خارج شدم. خارج شدن همان و شلیک هواپیما و بلند شدن گرد و خاک همان. خاک و سنگریزهها از زمین بلند شد و به سمت بدنة بالگرد من روانه شد. مسیر شیار را ادامه دادم. بقیة بالگردها به این طرف مرز آمدند. هر سه بالگرد در شیار رودخانة منطقة میمک قرا رگرفتیم. یک لحظه ملخ بالگرد احمد را دیدم که هواپیما به سمت آن شیرجه رفت و او را هدف قرار داد و حصار وجودش را شکست و بالگردش به ته دره و تنگه بینای میمک سقوط کرد.

    روح احمد از میان شعلههای آتش به سمت آسمان پر کشید. ایمان و عشق او از میان شعلههای آتش چون ابراهیم خلیل بیرون آمد و در کمال سلامت به نزد یار رفت و انتظار چندین سالة احمد به سر آمد.

    بعد از سقوط بالگرد، شناسایی مهرآبادی که پشت سرش بود رزمایشی برای نجات خلبانها انجام داد؛ اما چون آتش دشمن پرحجم و سنگین بود، به ناچار منطقه را ترک کرد و نتوانست کاری انجام دهد. در همان زمان یک گروه از چریکها و عشایر ملکشاهی در میمک که روی کوهها مستقر بودند، از بالا صحنه نبرد را میبینند. وقتی بالگرد احمد مورد هدف قرار میگیرد و سقوط میکند یکی از عشایر برای سریع رسیدن به محل حادثه و کمک به خلبانها، از ارتفاع هفت، هشت متری به پایین میپرد و در اثر این پرش ایثارگرانه پایش میشکند. من هم با هواپیما درگیر بودم و به سمت جلو پرواز را ادامه میدادم. هرطور بود باید از دست آنها فرار میکردم. کنار رودخانه جایی بود که درختان بید مجنون انبوه و بلندی داشت و رودخانه را پوشانده بود. من وسط رودخانه که دلتایی وجود داشت رفتم و زیر شاخههای درختان نشستم. بالگرد را خاموش کرده و به صمیمی کمک خلبانم گفتم: «صمیمی اینجا باش. بالکرد با شما، من پایین میروم.» داخل رودخانه رفتم، اول آب تا بالای پوتینم بود. آرام آرام که جلو رفتم عمق آب زیاد شد و تا زانوهایم را گرفت هر چه جلوتر میرفتم عمقش بیشتر میشد. آب تا کمرم آمد و چند قدمی که جلوتر رفتم زیر پایم یک دفعه خالی شد و کاملاً در آب غوطهور و مجبور به شنا کردن شدم. کمی که شنا کردم متوجه صدای ریزش آب شدم. وقتی نگاه کردم تازه فهمیدم اینجا همان آبشاری است که همیشه در مسیر پرواز زیباییاش خودنمایی میکرد. یک لحظه به خودم گفتم: اگر از روی سنگهای تیز اینجا پایین پرت شوم کارم تمام است. دوباره شناکنان مسیر آمدن را برگشتم و سوار بالگرد شدم. رادیو را روشن کردم. با مهرآبادی تماس گرفتم و گفتم: «مهرآبادی کجایی؟ چه کار کردی؟ بچهها را نجات دادی؟» مهرآبادی با صدایی که سعی میکرد من نفهمم گفت: «من بردم.» منظورش این بود که افراد زخمی بالگرد را بردم و تماس ما قطع شد. بلند شدم و در برگشت دیدم یکی از هواپیماهای دشمن مورد اصابت پدافند هوایی ما قرار گرفته است. دیدهبان پدافندها وقتی میبیند هواپیماها به سمت بالگردهای ما میآیند و به ما حمله کردهاند و قصد هدف گرفتن ما را دارند، موشکی به سمت یکی از آنها شلیک میکند و موشک هم بلافاصله انتقام بالگرد ساقط شده و کبوتر خونین بال ما را میگیرد و آن را ساقط میکند و لاشة هواپیما داخل خاک عراق میافتد. خلبان هواپیمای دوم وقتی میبیند تنها مانده است، سریع منطقه را ترک میکند. وقتی هواپیمای عراقی شرش کم شد، به سمت محل سانحه رفتم، دیدم بالگرد در حال سوختن و زبانههای آتش از آن بلند است و کسی را یارای نزدیک شدن به آن نیست و آن اطراف هم کسی نیست. با خودم گفتم: «خب مهرآبادی گفت: بردم، پس حتماً آنها را برده است.» سپس به مسیر ادامه دادم و به ایلام آمدم.

    پشت بیمارستان امام(ره) محل مسطحی بود که آنجا فرود آمدم. بعد از نشستن، بالگردم را خاموش کردم و سریع به سمت بیمارستان دویدم و داخل شدم. دیدم صدای داد و فریاد رحیم پزشکی ـ کمک خلبان احمد ـ فضا را پر کرده است. تا چشمش به من افتاد با گریه گفت: «مشهدی احمد کجاست؟» گفتم: «احمد توی آن اتاق است.»

    با خودم گفتم: «یا احمد را به بیمارستان نیاوردهاند یا آوردهاند و او خبر ندارد» به طر مهرآبادی خلبان نجات رفته و گفتم: «احمد کجاست؟» مهرآبادی در جوابم گفت: «من احمد را ندیدم.» به طرف خلبان بهروز عسکری رفتم. کشوری یک دوربین فیلمبرداری داشت، قبل از عملیات دوربین را به بهروز عسکری داد و گفت: «برای اینکه این تاکتیکها ضبط شود و بعدها بتوانم در آموزشها از آن استفاده کنیم، شما زحمت بکشید از مأموریت و پرواز امروز ما فیلمبرداری کنید.» وقتی به بهروز نزدیک شدم با دیدن او ماتمم گرفت، چون بهروز دستهایش را روی هم گذاشته بود و گریه میکرد. به او گفتم: «بهروز گریه نکن! چه شده است؟»

    در همین گیرودار فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه، سرهنگ شالچی به همراه مهاجرلویی، رئیس ایمنی پرواز و هیئت همراهشان برای بازدید آمدند. من به سمت بالگرد رفتم و سوار شدم تا از بیمارستان برویم و یک گروه پروازی برای پیدا کردن احمد آماده کنیم. آنها تا ما را دیدند گفتند: «شما روحیهتان خوب نیست و به درد پرواز نمیخورید. شما نباید پرواز کنید.»

    پذیرفتم ولی از طرفی دلم بدجوری شور میزد و برای احمد دلواپس بودم و اضطراب و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود. از طرفی نمیتوانستم بیحرکت بمانم و کاری نکنم. به همین خاطر به دوست کرمانشاهی ما که آنجا بود گفتم: «من میخواهم بروم. شما هم با من میآیید؟» گفت: «چرا که نه؟»

    در بیمارستان یک رانندة آذربایجانی بود که همراه خودش یک جیپ سیمرغ از ادارة کشاورزی استانشان آورده بود. از او خواستم که یک گروه از بچهها را برای پیدا کردن احمد ببرد، او هم قبول کرد و علی عباس شوهانی، مهندسی کاوسیفر، پدر چند شهید و دو نفر چریک ملکشاهی را با خود همراه کرد و از بیمارستان رفتند. به آنها گفته بودم شما به محل استقرار تیپ ما در حد فاصل تنگه بینا و تنگه سینا که تقریباً وسط کوهها بود، بروید، ما آنجا به شما خواهیم رسید.

    تا آمدیم حرکت کنیم و از دست آقایان خلاص شویم و رخصت بگیریم، ساعت نزدیک 14:00 شد و این در صورتی بود که سانحة سقوط بالگرد احمد حدود ساعت 09:00 تا 10:00 اتفاق افتاده بود. سرانجام بعد از همة مشکلات پرواز کردم و بالگرد را وسط سنگها کنار درختان استتار کردم. به دوست کرمانشاهیام گفتم: «تو مواظب این بالگرد باش تا من با بقیة بچهها به محل سانحه برویم.» بندة خدا هم قبول کرد و گفت: «مشهدی هر کاری بگویی من میکنم؛ اگر چه دلم طاقت نمیآورد و میخواهم همراه شما باشم.» بهروز عسکری هم که خودش را به آنجا رسانده بود گفت: «مشهدی من همراهتان بیایم؟» گفتم: «نه تو اینجا بمان تا اگر گروهی خواست بیاید، تو راه بلد آنها باشی و به آنها کمک کنی.»

    بعد سوار خودرو شدیم تا از محدودة دژبانی تیپ خارج شویم. اطلاعاتی از دژبانی تیپ گرفتم. آنها گفتند ما یک گروه به محل سانحه اعزام کردهایم. هنگام خارج شدن از دژبانی تیپ، درجهداری به ما گفت: «شما که میخواهید از پیچ چهارم جاده خارج شوید، به وسیله دیدهبان عراقیها دیده خواهید شد و شما را خواهند زد، چرا که دقیق همه نقاط جاده گرابندی شده است.» گفتم: «به امید خدا میرویم.»

    از دژبانی رد شدیم. وقتی به پیچ چهارم رسیدم، اتفاقاً حرف درجهدار درست از آب درآمد و عراقیها اجرای آتش مهیبی روی ما داشتند. راننده هم خودرو را به زاویهای هدایت کرد که گلوله به ما برخورد نکند و جان سالم به در بردیم. بلافاصله از خودرو پیاده شدیم. لباس پروازم را گت کردم و به همراه بچهها و راننده که یک پتو هم با خودش آورده بود، پیاده حرکت کردیم. ده دقیقهای طول کشید تا به تنگه بینا رسیدیم. گروه اعزامی از سوی نیروی زمینی ارتش هم از طرف عراقیها به شدت گلولهباران شده بود که در این آتشبازی بعضی از آنها زخمی شده بودند. بچههای ما هم تا آن زمان ناهار نخورده بودند، چند سیب قرمز و مقداری آب که ما به آنها دادیم، ناهارشان شد.

    بعد از آن به سمت بالگرد سوخته احمد رفتیم. به بچهها گفتم: «مواظب باشید پایتان را روی سنگهای بزرگ بگذارید و روی خاک و شن نروید چون احتمال دارید عراقیها مینگذاری کرده باشند.» به هر زحمتی بود خودمان را به بالگرد رساندیم و به جستوجو در محل پرداختیم. یک دفعه متوجه کاپشن پروازی احمد شدم که یک ذرهاش سوخته شده بود. گفتم: «احمد آقا! داداش! احمد جان!»

    با صدای بلند صدایش میکردم که متوجه رانندة آذربایجانی شدم که نشسته و با گریه جایی را نگاه میکند. به دنبال نگاهش رفتم و به بالگرد سوخته که نگاه انداختم چیزی زیر بالگرد توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم. دیدم ضدگلوله و قسمتی از بدنة بالگرد کنده شده و روی قسمت جلویی بالگرد افتاده و آن را پوشانده است. میخواستم با دست آن تکه را بردارم؛ اما از بس داغ بود دستم سوخت. دستکشها را به دستم گرفتم تا بتوانم آن را بردارم. باز گرمای بدنه بالگرد دستم را سوزاند. این بار دستم را با دستکش در آب فرو کردم حسابی که خیس شد زیر قطعه بردم و یک باره پرتابش کردم؛ اما آن قدر داغ بود که بازم هم دستم سوخت. آنجا بود که زمین و زمان برایم تیره و تار شد و پیکر بیجان احمد را پیدا کردم. ناخودآگاه با صدای بلند گفتم: «داداش! پس تنهایی چرا؟»

    در همین زمان یک قطره خون از چشمش چکید و به مست پیشانی رفت، در آن هنگام با دیدن آن صحنة غمانگیز فهمیدم که دیگر احمد در میان ما نخواهد بود و ما از وجود یک فرمانده دلسوز، خوب و مؤمن محروم شدیم و او در پروازش ما را تنها گذاشت؛ چون بال و پر پرواز نداشتیم. آری! شهادت تحفهای بهشتی است که خداوند آن هدیةگرانبها را برای خاصان و خالصان راهش میفرستد و هر کسی لیاقت و شایستگی آن را ندارد و کالایی نیست که هر تاجری بتواند آن را معامله کند، چون هر کس بخواهد آن را بخرد، باید جانش را به دوست تقدیم کند که این مهم، کار هر کس نیست. عشق حسین(ع) میخواهد و اعتقاد به علی(ع) و در این دنیای وانفسا که قدم به قدمش هزاران دام شیطانی است، توکل ابراهیم خلیل میخواهد تا بگوید حسبیالله و معشوق بیهمتا امر کند «ای آتش! برای ابراهیم سرد و سلامت باش! در آن آتش برای ایمان خلق باید ابراهیم سالم میماند، اما اینجا باید پیکر احمد میسوخت تا اگر گناهی داشته بسوزد تا روح و جسم یار در دیدار دلدار چون آب زلال چشمهساران گردد.

    شدت آتش بالگرد به حدی بود که کلاه پروازش ذوب شده بود و تقریباً به اندازة دو بند انگشت بیشتر از آن باقی نمانده بود. کلاهش را کنار زدم. فقط کمی مو روی سرش بود و جایش سفید شده بود، میبایست سفید باشد چون سالها احمد در آنجا فکرهای پاک و منزه داشت به سفیدی برف. پهلوی چپش کاملاً از بین رفته بود و نصف لگنش و قسمت راستش تا حدودی سالم مانده بود. دستانش بالا و به سمت آسمان بود تا خدا دستش را بگیرد و به سوی خود بالا ببرد و در زمین جا نماند که جا ماندنش خلاف رسم عشق و عاشقی بود. پاهایش سوخته بود که باید میسوخت. چون کشوری اهل پرواز بود و آن را که پر پرواز و عروج است، چه نیازی به پاهای زمینی و خاکنشینی و از قد رعنای 178 سانتیمتری احمد حدود یک متری بیشتر باقی نمانده بود. فکر میکنم این قدر هم زیاد بود چون کشوری تمام وجود و هستیاش فکر بود و اندیشه که به این قد و قواره نیاز نداشت.

    به هر حال با ریه و زاری از غم این هجران، پیکر شهید عزیزمان احمد را از لاشههای بالگرد بیرون آوردیم و لای پتو گذاشتیم، اما بدنش به حدی داغ بود که ترسیدیم پتو از داغی جسم پاکش بسوزد. دوباره پیکر پاکش را روی زمین گذاشتیم و زمزمة لاالهالاالله با هقهق گریة بچهةاهمراه شد. در طول مسیر بچهها گریه میکردند و ذکر محمد رسول الله و علی ولیالله را تکرار میکردند. دقایقی پس از حرکت، مهندس کاوسیفر هم که عقب مانده بود، از راه رسید. چوبکهای ملکشاهی به ترتیب جایشان را عوض میکردند، تا اینکه پیکر شهید کشوری را داخل بالگرد 214 گذاشتیم و به سردخانة بیمارستان ایلام منتقل کردیم.

    دوستان خواستند که من به خانمش اطلاع بدهم. به سمت استانداری به راه افتاده و در مسیر کلی با خودم کلنجار رفتم که چه بگویم و چه طور بگویم؟

    وقتی رسیدم دیدم خانم مهندس ابراهیمی پشت میز نشسته و خانم کشوری هم آن طرفتر روی صندلی نشسته است. سعی کردم روحیهام را حفظ کنم و خراب نکنم. سلام کردم و تا خواستم حرفی بزنم، خانمش گفت:«آقای مشهدی چه شده؟ احمد آقا شهید شده است؟»

    من که جا خورده بودم گفتم: «نه! احمد فقط کمی زخمی شده و شکستگی دارد، که با بالگرد به کرمانشاه منتقلش کردیم.» گفت:«آقای مشهدی لازم نیست خودتان را عذاب بدهید و به من دروغ بگویید، من میدانم احمد آقای من شهید شده، چون صبح که میرفت به من گفت: «خانم این آخرین چایی است که با شما میخورم.»

    در مقابل اراده، تحمل و ایمان این خانواده، چیزی نداشتم بگویم و آنجا را آرام و سر به زیر ترک کردم. با خودم گفتم: «مشهدی خیلی از قافله عقبی. چه فکر میکردی و چه دیدی؟»

    به یاد حرفها، حرکات و بیتابیهای صبح احمد افتادم و اینکه هنگام حملة هواپیماهای عراقی در مقابل آن همه خواهش و التماس من برای عجله مرا دعوت به آرامش میکرد و مداوم میگفت: «آرامتر مشهدی، آرامتر!» و صحبتهای او به همسرش، نشان دهندة علم و آگاهی او به زمان و مکان شهادت خود بود؛ دیگر ایمانم به یقین تبدیل شد که کشوری آسمانی بود و مجبور به زندگی زمینی.

    دوستان و همکاران جمع شدیم تا برای عرض تسلیت به همسر شهید کشوری به استانداری برویم. وقتی سرهنگ شالچی، فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه وارد شد، چون بمبی که چاشنیاش عمل کرده باشد ترکید و شروع به گریه کردن کرد. کسی که همه از او انتظار داشتند تا به نمایندگی از جمع صحبت کند و به بازماندگان دلداری داده و تسلیت بگوید، خودش تحمل نکرد و تاب نیاورد و زار زار گریه کرد. بقیه بچهها هم که با او ارتباط بیشتری داشتند، دیگر معلوم بود چه حالی داشتند. من هم که فقط به چهارچوب در تکیه داده بودم و گریه میکردم. همه دوستان در گوشهای خلوت کرده و با شهید گپ میزدند و عقدة دل پاره میکردند. فردای آن روز پیکر کشوری در ایلام تشییع شد. چه تشییع عظیم و بیسابقهای که نظیرش را نه قبل از آن و نه بعد از آن در ایلام ندیدم. اکثر قریب به اتفاق مردم ایلام آمده بودند. هر کس خبر شهادت امیر سرافراز جبهههای غرب و ایلام را شنیده بود، خودش را رسانده بود تا با پاسبان هوایی شهر و دیارشان خداحافظی کند. آن پاسبانی که در راه عمل به وظیفهاش گرانمایهترین کالای زندگی را هدیه داد تا مردم کشور و دینش را از تجاوز دشمنان حفظ کند. در مراسم تشیییع آقایی نزدیک آمد و به من گفت: «آقا این دستمال را بگیر و بگذار داخل تابوت شهید!» وقتی دستمال را باز کردم دیدم مقداری از بدن سوخته شهید کشوری است که در بیمارستان جا مانده است. سرهنگ سهرابی فرمانده تیپ کرمانشاه مستقر در سرنی کنارم بود، دستم شروع به لرزیدن کرد و دستمال از دستم افتاد. سریع آن را برداشتم. دستم یارای بردن نداشت، هر طوری بود پرچم تابوت را کنار زدم و دستمال را داخل تابوت گذاشتم. پیکر شهید تشییع شد و آن را داخل بالگرد 214 گذاشتیم که یکی از خلبانانش، محمدامین عالی بود. بالگرد حامل احمد پرواز کرد و قلبمان را با خود برد، ما هم کمی همراهیاش کردیم. حاضران در مراسم تشییع، بالگردها را نگاه میکمردند، اشک میریختند و زار میزدند و به رسم خود بر سر و صورت خویش خاک میریختند. انصافاً نمیشود آن حال و هوا، آن عشق و علاقة مردم ایلام به کشوری را بیان کرد. پیکر شهید کشوری پس از تشییع در کرمانشاه و تهران، سرانجام در هجده آذرماه 1359 در قطعة 24 بهشت زهرای تهران دفن شد تا در جایگاه ابدی خود در بهشت، در کنار سرور و سالار خویش امام حسین(ع)، آرام گیرد. یاد و خاطرهاش بخیر. بارها من و فرمانده بیمثالم، هنگام پرواز در آسمان ایلام، چیزهایی میدیدیم و با هم گریه میکردیم که تنها خداوند به اسرار انسانها آگاه است.

    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی، کشوری جان شد و لایق جانان.

    بنپایه: راسخون
    قانونهای انجمن هوانوردی و هوافضای پارسی
    همه را بخوانیم و به تکتکشان پایبند باشیم

    -----------------------------------------------------

    ایکاش هر ایرانی دستکم یکبار شاهنامۀ فردوسی رو بخونه...بویژه بخش "پادشاهی یزدگرد" رو (اینجا).

    استاد سخن, سعدی میفرماید:
    طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
    بنپایه: (اینجا)

    اندازه ها از کوچکترین تا بزرگترین - بسیار دیدنی و اندیشه برانگیز


  6. #16
    عضو گروه هوانوردی نظامی و سرپرست انجمن های هوانیروز و هوادریا
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    اَبَر خوشۀ سنبله
    نوشته ها
    4,521
    سپاسگزاری
    48,939
    سپاسگزاری شده : 55,707 بار در 4,479 پست
    قدرت امتیازدهی
    547
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    همکلاسیها
    راوی: سرهنگ خلبان، مسعود جولایی.



    روزهای پایانی تابستان 1351 پس از اتمام تحصیلات دبیرستان و اخذ مدرک پایان دورۀ متوسطه در تکاپوی ادامه تحصیل با یافتن کاری درست و حسابی بودم. به هر جا سرک میکشیدم و هر روز روزنامهای را ورق میزدم، تا اینکه در لابهلای روزنامهها، آگهی استخدام هوانیروز را دیدم. با خودم گفتم اگر خدا بخواهد و همه چیز جفت و جور شود، کار خوبی پیدا کردهام.

    فردا به ستاد هوانیروز در خیابان حافظ، کوچه ایرج رفتم و دیدم بسیاری از جوانهای مشتاق نیز آنجا جمعند. مسئول استخدام، به جمعیت داوطلب گفت: «شما پس از تأیید صحت و سلامت در آزمایشهای پزشکی جلب هوانیروز میشوید. حالا به نوبت برای تکمیل پروندههایتان بیایید.» مسئولان و کارکنان ستاد پس ازت کمیل پروندههای داوطلبان، به هر کدام یک معرفینامه برای آزمایش در بیمارستانهای نیروی زمینی دادند. در بین داوطلبان، یک جوان شمالی بود که مثل همه ما به عشق پرواز و یافتن کار آنجا بود. او وقار و جذبه خاصی داشت. جلو رفتم و سلام کردم. قبل از اینکه خودم را معرفی کنم با ادب و تواضع اما با صلابت گفت: «سلام، احمد کشوری هستم.»

    سپس من و او در مسیر برگشت تا خانه دایی ایشان در خیابان فرزانه هم مسیر شدیم. ارتباط ما کمکم بیشتر شد و رنگ و بوی دوستی گرفت

    در همان روزهای اول آشنایی، فهمیدم که او از جوانهای خوب و باصفای شهر کوچک کیاکلا از استان سرسبز مازندران است. او در رشتة صنایع غذایی دانشگاه تهران قبول شده، ولی به دلایلی از جمله حال و هوای جوانی، عشق به پرواز و اندکی تنگنای مالی، مسیر زندگی خودش را به سمت هوانیروز تغییر داده است. سرانجام آزمایشهای مختلف انجامن و بیشتر داوطلبان حذف شدند و با توجه به نتیجة آنها، باقیماندة افراد به دو دستة خلبانی و فنی تقسیم شدند.

    بلافاصله چهل نفر برای رستة مشغول آموزش شدند و ما هفت نفر که برای خلبانی پذیرفته شده بودیم، پس از چند روز بلاتکلیفی، سرانجام وارد پادگان 06 تهران شدیم و آموزش را آغاز کردیم. دلیل تأخیر این بود که ما اولین گروه از دانشجویانی بودیم که میبایست در ایران آموزش میدیدیم، بنابراین معلوم نبود آموزش ما کی و کجا شروع میشود.

    به هر حال برای گذراندن دورة آموزش مقدماتی نظامی، ما و بچههای فنی در یک آسایشگاه اسکان یافتیم. من و احمد یک تخت دو طبقه انتخاب کردیم. در طول آموزش، ما هفت نفر دانشجوی خلبانی، صبحها در پادگان بودیم و ظهرها پس از ناهار برای کلاس زبان به «انجمن ایران و آمریکا» در خیابان وصال میرفتیم. به همین دلیل بین ما هفت نفر انس و الفت ویژهای ایجاد شده بود. داشتن هدف مشترک و زیبا در کنار ایمان و تعهد اعضا، به ویژه احمد کشوری، باعث تشکیل جمعی دوستانه و معنوی شده بود. هر کجا میرفتیم و هر کاری میکردیم، با هم بودیم و در مشکلات و گرفتاریها چون کوه پشتیبان یکدیگر بودیم. البته ارتباط من و احمد کمی بیشتر بود. اگر قصد سفر و سرکشی به خانوادهاش در کیاکلا را نداشت، با هم تهران میماندیم.

    در کلاسهای آموزشی بچهها در کمال رفاقت و دوستی با هم رقابت سالم و خوبی داشتند و در این میان، کشوری به خاطر هوش بالا و جدیت و پشتکار بینظیرش در فراگیری آموزشها از همة ما جلوتر و نفر اول بود تا جایی که در بعضی موارد موجب تعجب و شگفتی استادان میشد.

    گروه هفت نفرة خلبانی همه از بچههای باهوش و ذکوت بودند و بیشتر آنان در دانشگاههای تهران، شیراز و... قبول شده بودند، ولی دست تقدیر آنها را دور هم جمع کرده بود. این جمع، هرگز در کارها به چشم رقیب به هم نگاه نمیکردند، بلکه به عنوان یک همکار و همراه کمک یکدیگر بودند. جالب اینکه اگر طبق معمول دوران آموزشی به یک نفر بازداشتی میدادند، شش نفر دیگر تقاضای ماندن کنار او را میکردند و این همدلیها موجب تعجب و حتی حسد بعضیها میشد. احمد هم در این گلستان، گل سرسبد بود.

    آخر فروردین 1352 بود که ما را برای طی کردن دورة آموزش خلبانی به پایگاه اصفهان اعزام کردند. آنجا امکانات بیشتر بود، بنابراین من و احمد یک اتاق اختصاصی داشتیم. او با تواضع و فروتنی و به دور از تکبر و غرور ناشی از رتبههای بالای آموزشی، اکثر کارهای اتاق را انجام میداد و قبل از اینکه من دست به کاری بزنم، سعی میکرد کار را تمام کند. همچنین به دلیل سرعت و هوش بالا در جذب مطالب آموزشی، در آسایشگاه و هنگام استراحت مباحث مطرح شدة آموزشی را با من مرور و اشکالاتم را برطرف میکرد تا در کلاس تحقیر نشوم. او در کنار سخاوت در آموزش و نشر علم، در مسائل مادی نیز آدم باگذشت و مهربانی بود و هر آنچه داشت با اخلاص و دست و دل بازی بینظیر، در اختیار همه قرار میداد و از بخل و حسادت دوری میکرد.

    پس از حضور در اصفهان و گذراندن آموزشهای مختلف، از زبان انگلیسی گرفته تا پرواز با باگردهای 205 و 206، باز هم طبق معمول احمد یکی از سرآمدها و بهترینها بود، طوری که در پایان دوره رتبة اول را کسب کرد. او تنها خلبانی بود که برای اولین بار به صورت انفرادی پرواز کرد. در اولین روزهای گرم تابستان 1353 من به همراه احمد کشوری، حمیدرضا سهیلیان، محمود سوهانی، اکبر خلیفه آقا، میرفخرالدین شمسیپور و حبیبالله قاسمپور برای یک دورة شش ماهه آموزش مقدماتی پیاده نظام، به شیراز –شهر گلهای زیبا، زادگاه حافظ و سعدی –اعزام شدیم.

    با توجه به حقوقی که از ارتش میگرفتیم، از نظر مالی وضع مناسبی پیدا کرده بودیم، بنابراین من به همراه احمد و سهیلیان یک خانه در منطقة حافظیة شیراز اجاره کردیم و بقیة بچهها هم در خانهای دیگر ساکن شدند. آموزش با جمع دوستان یکدل و باصفا، بسیار خوش میگذشت. دوستان جدیدی نیز پیدا کرده بودیم. در بین ما احمد دارای صدای خوب، اهل هنر نقاشی و دارای فیزیک بدنی مناسبی بود و از هوش و فراست بسیار بالا در یادگیری مطالب برخوردار بود. در بیشتر زمینهها، رتبههای ممتاز را کسب میکرد. از همه مهمتر گذشت، فداکاری و خوشخلقی او باعث شده بود که دوستان زیادی پیدا کند و افراد بسیاری هم تمایل به دوستی با او داشته باشند. او در کنار آموزشهای نظامی و مطالعه، اهل پرورش هم بود. او که از مازندران و کیاکلا، سرزمین کشتی ایران آمده بود و در دوران تحصیلات دبیرستانی سابقة کسب مقام در آموزشگاهها را نیز داشت، به آموزش کشتی در آسایشگاه پادگان روی آورد. از قضا یک بار پس از ناهار، در آسایشگاه، مشغول آموزش فنون کشتی به مجید عقیقی روان –بعدها به فرماندهی هوانیروز منصوب شد –با لباس نظامی و پوتین بود که فرمانده سر رسید و هر دو نفر را به بازداشتگاه فرستاد، که با وجود ناراحتی، موجب خندة بچهها شد. البته فردای آن روز هر دو نفر آزاد شدند.

    بنپایه: تارنمای shahidkeshvari
    قانونهای انجمن هوانوردی و هوافضای پارسی
    همه را بخوانیم و به تکتکشان پایبند باشیم

    -----------------------------------------------------

    ایکاش هر ایرانی دستکم یکبار شاهنامۀ فردوسی رو بخونه...بویژه بخش "پادشاهی یزدگرد" رو (اینجا).

    استاد سخن, سعدی میفرماید:
    طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
    بنپایه: (اینجا)

    اندازه ها از کوچکترین تا بزرگترین - بسیار دیدنی و اندیشه برانگیز

  7. سپاسگزاری ها (6):


  8. #17
    عضو گروه هوانوردی نظامی و سرپرست انجمن های هوانیروز و هوادریا
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    اَبَر خوشۀ سنبله
    نوشته ها
    4,521
    سپاسگزاری
    48,939
    سپاسگزاری شده : 55,707 بار در 4,479 پست
    قدرت امتیازدهی
    547
    Array

    پیش فرض پاسخ : شهيد خلبان احمد كشوري

    ۰۶ خرداد ۱۳۹۱

    ماكت بالگرد شهیدكشوری رونمایی شد

    به گزارش مشرق به نقل از ایرنا، ماكت بالگرد شهید كشوری توسط واحد تحقیقات و جهاد خودكفایی پایگاه چهارم رزمی هوانیروز اصفهان ساخته شده است.

    ماكت بالگرد شهید كشوری به سفارش شهرداری و شورای شهر بروجرد ساخته شده و همزمان با برگزاری یادواره این شهید در شهرستان بروجرد در میدان غزه نصب شد.



    مادر شهید كشوری در این مراسم گفت: بعد از 31 سال از شهادت فرزندم هم اكنون احساس می كنم او را یافته ام و در كنارش قرار دارم.

    از: http://www.mashreghnews.ir/fa/news/1...B9%DA%A9%D8%B3
    قانونهای انجمن هوانوردی و هوافضای پارسی
    همه را بخوانیم و به تکتکشان پایبند باشیم

    -----------------------------------------------------

    ایکاش هر ایرانی دستکم یکبار شاهنامۀ فردوسی رو بخونه...بویژه بخش "پادشاهی یزدگرد" رو (اینجا).

    استاد سخن, سعدی میفرماید:
    طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
    بنپایه: (اینجا)

    اندازه ها از کوچکترین تا بزرگترین - بسیار دیدنی و اندیشه برانگیز


  9. #18
    هوانورد کوشا
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    623
    سپاسگزاری
    25,625
    سپاسگزاری شده : 5,693 بار در 621 پست
    قدرت امتیازدهی
    63
    Array

    پیش فرض خلبانی که می خواست قلبش را به امام اهدا کند

    پاسداشت سالروز شهادت خلبان احمد کشوری/
    خلبانی که می خواست قلبش را به امام اهدا کند
    خبرگزاری فارس: برای امام(ره) کسالت قلبی پیش آمده بود، او در سفر بود. از ناراحتی ماشین را در کنار جاده نگه داشت در حالی که می گریست. وقتی به تهران رسید، به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد.





    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید احمد کشوری تیر ماه 1332 در کیاکلای استان مازندران به دنیا آمد.

    احمد در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد و بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اعزام شد. شهید کشوری توانست دوره های تعلیماتی خلبانی هلیکوپترهای «کبرا» و «جت رنجر» را با موفقیت به پایان رساند.

    احمد وقتی که غائله کردستان شروع شد خود را به غرب کشور رساند و پروازهای متعددی را انجام داد. سردار شهید تیمسار «فلاحی» درباره او گفت: «او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف ناکردنی است. یک بار خودش به شدت زخمی شد و هلیکوپترش سوراخ سوراخ. ولی او به فضل الهی و هوشیاری تمام، هلیکوپتر را به مقصد رساند در زمان جنگ هم، دست از ارشاد برنمی داشت و ثمره تلاش های شبانه روزی او را می توان در پرورش عقیدتی شیرمردانی چون شهید سهیلیان و شهید شیرودی دانست».



    شهید احمد کشوری (نفر اول از راست)

    شهید شیرودی می گفت: «احمد استاد من بود». زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند که بماند و پس از اتمام جراحی برود، اما او جواب داده بود: «وقتی که اسلام در خطر باشد، من این سینه را نمی خواهم». به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگید؛ به طوری که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات مزدور دشمن تبدیل نمود. او بدون وقفه و با تمام قدرت و قوا می کوشید، پروازهای سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد حماسه هایی که در شکار تانک آفریده بود، فراموش نشدنی است. شب ها دیروقت می خوابید و صبح ها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شبها، نماز شب می خواند او چنان مبارزه با کفر را با زندگی عجین کرده بود که دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایش کوچک ترین مانعی نبود. حتی مریم سه ساله و علی سه ماهه اش، هر بار که صحبت از فرزندانش و علاقه او به آنها می شد، می گفت: «آنها را به قدری دوست دارم که جای خدا را نگیرند». شهید کشوری برای وحدت هر چه بیشتر در قشر پاسدار و ارتشی می کوشید؛ چنانکه مسؤولین، هماهنگی و حفظ وحدت نیروها در غرب کشور را مرهون او می دانستند. عشق شهید کشوری به امام(ره)، چه قبل از انقلاب و چه بعداز انقلاب،
    وصف ناکردنی است.


    شهید احمد کشوری (نفر اول از چپ)

    بعد از انقلاب وقتی که برای امام(ره) کسالت قلبی پیش آمده بود، او در سفر بود. در راه، وقتی که این خبر را شنید، از ناراحتی ماشین را در کنار جاده نگه داشت در حالی که می گریست. وقتی به تهران رسید، به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد... بالاخره در روز 15/9/1359 نیایش های شبانه اش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و در حالی که از یک مأموریت بسیار مشکل، پیروزمندانه باز می گشت، در دره «میناب» ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثی قرار گرفت، در حالی که هلیکوپترش در اثر اصابت راکت های دومیگ به شدت در آتش می سوخت، آن را تا موضع خودی رساند، و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید. روحش هم نشین ملائک بود و پیکر پاکش در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.


    شهید احمد کشور در کنار شهید شیرودی


    وصیتنامه شهید

    خدایا شیطان را از ما دور کن

    «بسم الله الرحمن الرحیم»

    در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
    روبه صفتان زشت خو را نکشند

    پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست
    جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست

    هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آنها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند.
    بی تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف های منحرف بی تفاوت نباشید.
    مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را
    آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید.


    و وصیت به پدر و مادرم:
    پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده اید از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (ع) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، اکنون یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، در مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می کند.
    امام را تنها نگذارید.
    فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند.

    ما زنده به آنیم که آرام نگیریم.
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست

    والسلام

    قطراه ای از دریای خروشان حزب الله

    احمد
    کشوری









    شهید احمد کشوری (نفر وسط)





    بن پایه:فارس


  10. #19
    Aviation Storekeeper
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    32
    سپاسگزاری
    360
    سپاسگزاری شده : 174 بار در 34 پست
    قدرت امتیازدهی
    0
    Array

    پیش فرض پاسخ : خلبانی که می خواست قلبش را به امام اهدا کند

    مرد بزرگی بود این شهید بزرگواردرکنارشهیدشیرودی وشهید شمشادیان دلیرانه متجاوزین به این اب وخاک به خاک ذلت کشاندند


  11. #20
    Aviation Ordnanceman
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    محل سکونت
    سرزمین پارس
    نوشته ها
    524
    سپاسگزاری
    5,763
    سپاسگزاری شده : 4,140 بار در 534 پست
    قدرت امتیازدهی
    48
    Array

    پیش فرض پاسخ : خلبانی که می خواست قلبش را به امام اهدا کند

    نقل قول نوشته اصلی توسط f 100 نمایش نوشته ها
    مرد بزرگی بود این شهید بزرگواردرکنارشهیدشیرودی وشهید شمشادیان دلیرانه متجاوزین به این اب وخاک به خاک ذلت کشاندند
    و البته شهید حمیدرضا سهیلیان...
    مکن کاری که بر پا سنگت آیو/ / جهان با این فراخی تنگت آیو
    چو فردا نامه خوانان نامه خوانند// تو را از نامه خواندن ننگت آیو


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

جستارهای مشابه

  1. عكسي از اولين خلبان ايراني احمد خان نخجوان
    توسط ديسكاوري در انجمن تاریخ هوانوردی ایران
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: 07-01-2012, 20:11
  2. 10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)
    توسط moh-597 در انجمن حماسه آفرینان و تيزپروازان نيروي هوايي
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 15-02-2009, 08:53
  3. سرگرد خلبان شهيد خدا بخش (بهرام ) عشقي پور و سروان خلبان شهي
    توسط Co-Pilot در انجمن حماسه آفرینان و تيزپروازان نيروي هوايي
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 29-01-2006, 16:46
  4. خاطره اي از سردار سرلشكر شهيد احمد كاظمي
    توسط Capello در انجمن دفاع مقدس و شهدا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-01-2006, 16:23

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید جستار جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان فرستادن پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در نوشته خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید نوشته های خود را ویرایش کنید
  •