نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

جستار: خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری

  1. #1
    مدیر انجمن نیروی هوایی ایران
    تاریخ عضویت
    Nov 2007
    نوشته ها
    444
    سپاسگزاری
    2,804
    سپاسگزاری شده : 4,700 بار در 426 پست
    قدرت امتیازدهی
    45
    Array

    پیش فرض خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری

    خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
    (قسمت اول)


    با فرسایشی شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غیرنظامی بود وارد می شدیم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به این شیوه دست زده بود ولی مسئولان ایران با الهام از تعالیم اسلامی، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمی دادند. حتی در زدن مراکز اقتصادی و نظامی توصیه می شد که به مناطق مسکونی و یا اشخاص غیرنظامی که در جوار مراکز مهم و استراتزیک دشمن واقع شده اند، صدمه ای وارد نشود.
    در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال های 1364 و 1365 اوج حمله های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. یک نمونه فجیع این حمله ها، زدن مدرسه ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی پناه درحالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده ای را به درد می آورد.
    در چنین شرایطی، مسئولان برای این که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمی کنیم ناشی از ضعف نیست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل نمی شد، دشمن روز به روز گستاخ تر می شد و ممکن بود حتی بمب های شیمیایی خود را در شهرهای ما فرو ریزد، لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرند.

    سرهنگ عبیری عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صدای آژیر هوایی بلند شد. همسرش که برای استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبید و گفت:
    - خدای من ... تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بی گناه چه کرده اند که این گونه توسط این وحشی ها بمباران می شوند. کم مانده این عراقی های از دیوار خانه مان هم بالا بیایند .
    عبیری همسرش را کمی دلداری داد و به او گفت وضعیت این گونه نخواهد ماند.

    هدف، بغداد قصرصدام

    یک هفته بعد عبیری در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پایگاه آنها 6 فروند برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوی نژاد" برای زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نیمه های شب برنامه تغییر کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کیلومتری بغداد تعیین شد. ماموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه برگشتند.
    عصر یکی از روزهای ماه رمضان 1364 بود. چیزی به اذان نمانده بود که عبیری به پست فرماندهی احضار شد . تقریباً می دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
    مدتی قبل بر اثر یک سانحه "ایجکت" کرده بود و پایش شکسته بود. تازه داشت خوب می شد که مرتب به فرمانده عملیات اصرار می کرد که او را برای ماموریت برون مرزی در برنامه قرار دهد. اما او به دلیل آسیب دیدگی این کار را به تعویق انداخته بود.
    بلافاصله خود را به پست فرماندهی رساند. دیگر دوستان خلبانش (غفاری، دلخواه اکبری و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقی جمع کرد و گفت:
    - ماموریت زدن شهر بغداد توسط شما باید انجام شود. باید مواظب باشید کسی از این عملیات بویی نبرد. غفاری با عبیری پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبری با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندی طوری باید پرواز کنید که طلوع خورشید بالای بغداد باشید . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستید شهر بغداد را بمباران کنید . هر گاه تهدید شدید سریع برگردید . جناب بابایی تاکید زیادی کرده اند که در صورت بروز خطر برگردید. حالا روی نقشه کار کنید. موفق باشید...

    عملیات طراحی شد

    فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازی که اصطلاحاً " بریف" یا توجیه پرواز نام گرفته مشغول شدند. دیوار دفاعی بغداد یکی از محکم ترین پدافند هوایی محسوب می شد که گذر از آن دل شیر می خواست. این ماموریت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زیرا برای زدن قصر صدام می رفتند و اگر موفق می شدند این کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به یکباره عوض شود.
    با دقت زیاد روی نقشه کار می کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوری که زمانی متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهی بیرون آمدند و هر یک رهسپار منزل خود شد.
    با صدای باز شدن در همسرش سراسیمه جلو آمد و درحالی که کمی عصبانی بود گفت:
    - قاسم! ما نصف عمر شدیم... نمی دانی وقتی آژیر قرمز می کشند و برق پایگاه را قطع می کنند، این بچه ها چه حال و روزی پیدا می کنند؟!
    خیلی عصبانی بود اما او حتی نمی دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتی افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحری همیشه عادت داشت نمازش را می خواند و اگر فرصتی بود کمی می خوابید ولی آن روز دلش نمی خواست به همسرش بگوید که باید برود. دلش نمی آمد موقع رفتن او را ببیند . خودش را به خواب زد و گفت:
    - خسته ام بعداً نمازم را می خوانم.
    ساعتی بعد به خیال این که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشید. غافل از این که همسرش زیر چشمی او را می پاید . همین که کفش هایش را پوشید صدای همسرش را شنید که گفت :
    - قاسم کجا؟
    - گردان.
    - صبحِ به این زودی؟
    چشمش به نقشه ای که در دست سرهنگ بود افتاد . از پایگاه تا بغداد خط قرمزی کشیده شده بود و او این مفهوم را می دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به یکباره دلش فرو ریخت و گفت:
    - قاسم ... بغداد؟
    - خانم بغداد نمی رویم، برای یک گشت هوایی قرار است چند تا هواپیما را اسکورت کنیم.
    - فکر می کنی من بچه ام؟ تو داری به بغداد می روی. پس بگو چرا از امروز عصری دلم شور می زد، قاسم من خیلی می ترسم. مواظب خودت باش اگر خدای نکرده طوریت بشه من با این دو تا بچه بیچاره می شم..
    - خانم کی گفته ما به بغداد می رویم؟ این فقط یک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
    از هر دری که وارد می شد بی فایده بود. او پی برده بود که سرهنگ عازم چه ماموریت خطرناکی ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگی را پر از آب کرد و قدری سبزی نیز داخلش انداخت . پشت سرش ریخت. تا آن روز ماموریت های زیادی رفته بود ولی تا آن روز همسرش را تا این حد بی تاب ندیده بود . درحالی که با چشمش بدرقه اش می کرد سری برایش تکان داد و گفت:
    - برمی گردم انشاء اللّه.
    چند لحظه بعد تیمسار خسرو غفاری با ماشین خودش جلوی پایش سبز شد . قرار گذاشته بودند برای محرمانه بودن عملیات حتی از ماشین اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازی به راه افتادند.

    پرواز به سوی بغداد

    نیم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپیمای مجهز به انواع بمب در درون آشیانه ها که انتظار چهار خلبان را می کشید تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهی را بر اهالی بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
    آرام آرام روی " رمپ" پروازی خزیدند و بدون این که با برج مراقبت تماس بگیرند، به ابتدای باند رفتند. ابتدا هواپیمای او و جناب غفاری که شماره یک بود از زمین برخاست و سپس هواپیمای شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
    کمی اوج گرفتند. ضمن این که شماره 2 را می پایید، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونیک دوخته بود تا چنان چه تهدیدی مشاهده کرد، بتواند آن را خنثی کند.
    تیمسار خسرو غفاری لیدر دسته پروازی و او کابین عقب او بود.
    انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهای دشمن آنها را بیابند، ولی برخلاف تصورش هیچ علامتی مبنی بر این که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. این می توانست دو دلیل داشته باشد:
    1- ارتفاع آنها بیش از حد پایین بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسایی نیست.
    2- دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولی رادارهایش را برای اغوای آنها خاموش کرده باشد.
    درست به دوازده کیلومتری بغداد رسیده بودند. یک دقیقه دیگر لازم بود تا طبق برنامه روی هدف برسند.
    [مهمان گرامی شما نمیتوانید عکس ها و لینکها را مشاهده نمایید. ]

    مجبور به خروج از هواپیما شدند

    در این حال هواپیما تکانی خورد و یک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صدای شماره 2 در رادیو پیچید:
    - شماره یکً هواپیما آتش گرفته بیرون بپرید.
    عبیری به غفاری گفت:
    - هواپیما را زدند . سعی کن موتورها را روشن کنی.
    - دسته گاز جواب نمی دهد دارم سعی می کنم.
    - هواپیما داره سقوط می کنه ارتفاع به 300 پا رسیده.
    - موقعیت چیه؟
    -12 کیلومتر به هدف بین بعقوبه و بغداد.
    در این حال شماره دو چرخی زد و گفت:
    - شماره یک! اوضاع خیلی وخیمه هر چه سریع تر هواپیما را ترک کنید .
    در یک لحظه سرهنگ عبیری دستش را به دستگیره صندلی پران برد و آن را کشید..
    هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش تبدیل شد . کمی بالاتر، او و تیمسار خسرو غفاری چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمین می آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاری روی آتش فرود می آید فریاد زد:
    - خسرو ... یه کاری کن. داری توی آتش می افتی..
    خوشبختانه به خیر گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمین خورد . هواپیما روی دهی به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادی از عراقی ها کشته شدند .

    در پاسگاه

    هنوز روی زمین خودشان را جمع و جور نکرده بودند که دیدند چند عراقی مسلح درحالی که اسلحه های خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها می آیند . همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکی را که داشتند زیر خاک پنهان کرد.
    عراقی ها درحالی که تیراندازی هوایی می کردند به طرف آنها آمدند . پیر مردی عراقی با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربی آنها را به درون ماشین فراخواند . بلافاصله داخل ماشین شدند . پیرمرد شیشه ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد جمعیت دور ماشین حلقه زده بودند و به شیشه های ماشین چنگ می انداختند . پیرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمی دادند ماشین حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
    مسیری را که نمی دانستند کجاست در پی گرفتند. ماشینی از نوع " بی- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشینان آن سعی داشتند که آنها را از پیرمرد بگیرند. اما پیرمرد نپذیرفت . کمی جلوتر رفتند تا این که به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدند . چند نفر با لباس شخصی جلوی پاسگاه ایستاده بودند . معلوم شد پیرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحویل دهد.
    یکی از آنها نزد غفاری رفت و گفت:
    - چطور شد؟
    منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند ساز دهنی صدایی در آورد و گفت:
    - این جوری...
    در پاسگاه بودند تا این که هلی کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقیقه بعد هم در پایگاه الرشید به زمین نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگلیسی بلد بودند، راحت تر می توانستند حرف های آنها را بفهمند. یکی از آنها جلوآمد و گفت:
    - این جا کشور دوم شماست. نگران نباشید این جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنیم ولی در زمین دوستیم.

    شروع بازجویی ها

    سرهنگ ترجیح می داد در بازجویی ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زیرا او هم فرمانده دسته پروازی بود و هم ارشد او. فرمانده پایگاه پرسید:
    - چند خلبان دارید؟
    خسرو پاسخ داد:
    - به اندازه کافی.
    - مثلاً چه تعداد؟
    - رادیو بی بی سی گفته ... نفر.
    - از خودت بگو نه از رادیو
    - حتماً آنها بیشتر خبر دارند!
    چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. حدود نیم ساعت آنها را این طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقی بردند که تعداد زیادی از افسران نیروی زمینی عراق آن جا بودند . هر یک سوالی از او می پرسید . وقتی با جواب های دو پهلو مواجه می شدند می گفتند:
    - این اطلاعات تو درست نیست.
    - شما از کجا می دانید درست نیست؟ اگر درستش را می دانید چرا از من می پرسید؟
    - خلبانی که به بغداد می آید باید خیلی بیشتر از اینها اطلاعات داشته باشد!
    - من همین قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چیز دیگری خبر ندارم.
    یکی از آنها پرسید:
    - ایران ادعا کرده موشکی ساخته که هواپیماهای ما را در ارتفاع 150 هزار پایی می تواند بزند. آیا درست است؟
    - من هم این مطلب را از رادیو شنیده ام.
    عراقی ها وقتی دیدند نمی توانند، دست به حربه ای جدید زدند.
    - ما این جا وسایلی داریم که می توانیم از تو حرف بکشیم.
    - وقتی چیزی نمی دانم شما هر کاری کنید جوابم همین است.
    دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بیرون بردند.
    اصرار زیادی داشتند که قاسم را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هر بار به یک بهانه به سراغش می رفتند. می گفتند:
    - اگر مصاحبه کنی خانواده ات از وجودت با خبر می شوند.
    او می دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگوید. به همین دلیل از این کار سرباز می زد.
    پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهمید علت اصرار آنها برای مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپیمایی در نزدیکی عراق سرنگون شده و خلبانانش اسیر شده اند و به زودی با آنها مصاحبه می شود.
    روز بعد تیمساری عراقی به سراغ قاسم رفت و گفت:
    این سلول مثل یک لیوان است. اگر مصاحبه نکنی آن قدر این جا می مانی تا بپوسی!
    غیرتش اجازه نمی داد مصاحبه کند.


    برداشتی آزاد از عقابان دربند

    هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
    ادامه دارد
    پاينده باد ايران زنده باد ايراني

    وبلاگ من
    [مهمان گرامی شما نمیتوانید عکس ها و لینکها را مشاهده نمایید. ]


  2. #2
    مدیر انجمن نیروی هوایی ایران
    تاریخ عضویت
    Nov 2007
    نوشته ها
    444
    سپاسگزاری
    2,804
    سپاسگزاری شده : 4,700 بار در 426 پست
    قدرت امتیازدهی
    45
    Array

    پیش فرض Re: خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری

    خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
    (قسمت پایانی)



    سه ماه انفرادی اولین دیدار

    نگهبان قاسم با او رابطه خوبی داشت. روزی وقتی برایش صبحانه آورد روزنامه ای که در آن خبر سقوط هواپیمای آنها همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی گذاشته بود و برایش آورد. عکس، صحنه ای را نشان می داد که تعدادی زن درحال پخت نان بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از آنها در ماجرا برده نشده بود. این عکس و خبر او را مطمئن کرد که با توجه به موقعیت سقوط هواپیما و زمان آن، مسئولان ایرانی پی خواهند برد که هواپیمای آ نها بوده و به خانواده هایشان خبر خواهند داد.
    سه ماه در زندان انفرادی بود. روزی مشغول خواندن نماز بود که نگهبانی وارد سلولش شد و گفت:
    - لباس هایت را بپوش.
    قاسم لباس هایش را پوشید و نگهبان دست ها و چشم هایش را بست و او را وارد ماشینی کرد. از زیرِ چشم بند یک جفت پوتین نظرش را جلب کرد . حدس زد خسرو غفاری باشد. گفت:
    - خسرو! تویی؟
    او نیز گفت:
    - قاسم تویی؟
    درحالی که هر دو دست هایشان بسته بود و جایی را نمی دیدندف یکدیگر را غرق در بوسه کردند.
    آنها را به زندان مهجر بردند و در یکی از سلول ها انداختند. دو نفر سرباز ایرانی که به دست کردها اسیر شده و آ نها را به عراقی ها تحویلی داده بودند نیز آن جا بودند. داخل سلول آن قدر گرم بود که نفس آدم می گرفت.
    مشغول حرف زدن با خسرو بود که ناگهان از دریچه کوچکی که روی درِ سلول بود، کاغذ سیگار مچاله شده ای به درون سلول پرت شد. خسرو با عجله کاغذ را برداشت و به دست قاسم داد . وقتی آن را باز کرد با ذغال کبریت نیم سوخته نوشته شده بود:
    - ما چند نفر اسیر ایرانی هستیم که در این زندان نگهداری می شویم. سرپرستمان محمودی و شروین هستند. ما در بدترین شرایط هستیم.
    به خسرو گفت:
    اینها اگر چهار پنج سالی این جا هستند چطور زنده مانده اند؟
    خسرو گفت:
    - شاید این نوشته کارِ خودِ عراقی ها باشد. آ نها می خواهند با این کار به ما بفهمانند که اگر نخواهیم با آنها همکاری کنیم ممکن است به سرنوشتی چون آنها دچار شویم.
    در همین حین یکی از نگهبان ها درِ سلول را باز کرد و با عجله وارد شد و گفت:
    - بده به من!
    - چی را؟
    - همان که قایم کردی.
    - من چیزی را قایم نکردم.
    - چرا خودم دیدم.
    قاسم با ورود سرباز به داخل سلول، کاغذ را مچاله کرده و درون پوتینش انداخته بود. سرباز مشغول گشتن سلول شد و در آخر کاغذ را پیدا کرده و بعد از کلی غر و لند رفت.
    قاسم شبی خواب عجیبی دید. خواب دید که روز دو شنبه است و در سلول آنها را باز کردند و به آنها گفتند شما آزادید .
    این خواب بارقه های امید را در دلش روشن کرده بود. فردای آن روز مشغول نماز خواندن بودند که نگهبان آمد و آ نها را صدا زد:
    - قاسم! خسرو! حرّک...
    هر دو با سرعتی برق آسا آماده شدند . آنها را سوار ماشین کردند و به زندان تکریت بردند. تا آن موقع هنوز لباس پرواز تنشان بود در آن زندان لباس های شان را گرفتند و لباس مخصوص اسرا به آنها دادند.

    ارودگاه صلاح الدین

    25 شهریور ماه 1364 بود که داخل اردوگاه شماره " صلاح الدین" شدند. این اردوگاه در وسط یک اردوگاه و در شمال غربی عراق واقع بود که به طور تقریبی 60 کیلومتر طول و عرض داشت. دورادور اردوگاه کویر بود و در صورتی که طوفان می آمد با آن که در و پنجره بسته بود، اما باز هم گرد و خاک داخل آسایشگاه می رفت . وقتی وارد اردوگاه شدند اسرای ایرانی با دیدن آنها خیلی خوشحال شدند و دور آن دو حلقه زدند.
    اردوگاه از لحاظ جمعیت شرایطی داشت که یک نفر به تنهایی نمی توانست سرپرستی اش را بر عهده بگیرد. ولی در آن اوضاع و احوال برای انسجام بیشتر و جلوگیری از تفرقه لازم بود اردوگاه یک ارشد داشته باشد. قبلاً اردوگاه چهار ارشد داشت. بچه ها با هم فکری به این نتیجه رسیدند که یک ارشد انتخاب کنند که همه او را قبول داشته باشند. از این رو قرعه به نام سرهنگ "وطن پرست" افتاد.
    او یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی بود . با انتخاب او به عنوان ارشد همه از او پیروی می کردند. این اتحاد و همدلی موجب وحشت عراقی ها می شد و از این کار جلوگیری می کردند.
    یکی از اقدام هایی که از طریق بچه ها صورت می گرفت، این بود که به سربازان اسیر ایرانی که در آسایشگاه به طور جداگانه نگهداری می شدند کمک می کردند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و...
    بن هایی که معمولاً ارزش پولی داشت و می شد از فروشگاه اردوگاه خرید کرد، در اختیار آنها می گذاشتند و آنها نیز این بن ها را به سربازان می دادند تا خرید کنند. پس از مدتی عراقی ها متوجه شدند و از این کار جلوگیری کردند.از آن پس اجناس را خودشان می گرفتند و به سربازان می دادند.

    گفتگو با نمایندگان صلیب سرخ

    منافقین در آسایشگاه سربازان نفوذ کرده بودند و برای این که نظم اردوگاه را به هم بریزند، مرتب سربازان را تحریک می کردند که اجناس را از آنها قبول نکنند.
    روزی افراد صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. وطن پرست تصمیم گرفت با آنها صحبت کند و جریان به هم خوردگی نظم اردوگاه را با آنها در میان بگذارد.
    وقتی وطن پرست می خواست با صلیبی ها صحبت کند، سرهنگ عبیری به عنوان مترجم با آنها صحبت می کرد. در حین صحبت با صلیبی ها، چند تا از مسئولان اردوگاه دور و بر آنها چرخ می خوردند و با نگاه های غضب آلود به آنها می فهماندند که نباید این کار را می کردند.
    جلسه گفت وگو با صلیبی ها 4 ساعت طول کشید.
    چند روز بعد نگهبان وارد آسایشگاه شد . سرهنگ عبیری و ابوالقاسم اکبری را که لیسانس وظیفه بود صدا کرد و گفت:
    - شما به اتاق شماره 2 بروید.
    - برای چی؟
    - همین که گفتم.
    - تا دلیلش را نگویی ما نمی رویم.
    - پس بیایید برویم پیش " آمر" (فرمانده)
    وقتی نزد فرمانده رفتند و آن جا نیز مخالفت کردند، فرمانده از جایش بلند شد و چنان سیلی محکمی به صورت سرهنگ عبیری نواخت که سرش به دیوار خورد. اکبری سرش داد کشید و گفت:
    - چرا می زنی؟
    اکبری را هم سیلی زد. این بار سرهنگ سرش فریاد کشید:
    - چرا می زنی؟ مگر چه کار کرده ایم؟
    نگهبان جلو آمد و گفت:
    - اگر جایتان را عوض نکنید این کتک ها که چیزی نیست شما را حلق آویز می کنیم.
    - حالا که این طوره مگر کشته ما را از این جا ببرند...
    در این حین معاون اردوگاه دستش را گرفت و گفت:
    - شما فقط 2 روز بروید آسایشگاه شماره 2. من قول می دهم دوباره شما را بازگردانم . اینها سر لج افتاده اند ممکن است شما را اذیت کنند.
    اکبری گفت:
    - جناب عبیری! حالا که اینها کوتاه آمدند و به 2 روز رضایت داده اند بهتر است برویم.
    به آسایشگاه خودشان رفتند تا وسایل شان را بردارند ولی از این کار منصرف شدند. ولی به زور آنها را بردند. پس از مدتی آنها را برگرداندند و سپس با خلبان ها به یک آسایشگاه بردند.

    زانو بزنید

    روزها را در آسایشگاه با کتاب هایی که صلیب سرخ در اختیارشان می گذاشت سپری می کرد. زبان روسی را در حد تکلم یاد گرفته بود. فرانسه را هم تا حدودی یاد گرفت. چندین کتاب از جمله بینوایان را هم خوانده بود.
    یک روز عصر هوا خیلی سرد بود و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد . معاون اردوگاه اسرا را جمع کرد و گفت:
    - طبق دستوری که از بالا رسیده اسرا بایستی برای افسران عراقی زانو بزنند. این کار در سایر اردوگاه ها انجام می شود. این جا هم باید انجام شود.
    سپس چند بار به زبان عربی گفت: اِجلس!
    بعد از آن به فارسی نیز ترجمه کرد. ولی هیچ کس به حرف او گوش نداد. دوباره تکرار کرد. وقتی دید فایده ندارد دستش را روی شانه یکی از افسران نیروی دریایی که به او دکتر مجید می گفتند گذاشت و با اصرار خواست که او را بنشاند ولی هر چه به شانه او فشار می آورد بیشتر مایوس می شد و سرانجام سراغ چند نفر دیگر رفت و آنها هم مقاومت کردند.
    با عصبانیت دستور داد آنها را به آسایشگاه ببرند وگفت:
    - آن قدر آن جا بمانید تا بمیرید.
    عراقی ها چهار روز حتی برای گرفتن وضو و رفع حاجت نیز اجازه خروج از آسایشگاه را ندادند.
    پس از 4 روز معاون اردوگاه وارد آسایشگاه شد و گفت:
    - ارشد باید سرش را از ته بتراشد.
    ارشد آسایشگاه جناب دهخوارقانی از خلبانان بود. او نیز سرش را تراشید و بقیه به تبعیت از او سرشان را تراشیدند. فردای آن روز فرمانده همه را ار آسایشگاه بیرون کرد و گفت:
    - شما اگر به دستور ما نمی نشینید، به دستور ارشد خودتان که باید بنشینید.
    بچه ها گفتند:
    - اگر ارشد خودمان بگوید اطاعت می کنیم.
    سپس دهخوارقانی از بچه ها خواست که بنشینند . همه اطاعت کردند و نشستند. البته زانو زدن خیلی با نشستن فرق می کرد. آنها بر اثر مقاومت بچه ها به نشستن راضی شده بودند.

    آزادی ، خاک میهن

    نیروهای صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند . چون قبلاً از آنها ثبت نام شده بود، کاغذ های مخصوصی دادند تا برای خانواده هایشان نامه بنویسند . قاسم کاغذ را گرفت و گوشه ای نشست. نمی دانست باید چه بنویسد. سر انجام نوشت:
    - همسرم! خدای آن جا و این جا یکی ست. اسارتم خواست و مشیت خداوند بوده است. آن چه کردیم جز انجام وظیفه و ادای دین نبود. هر طور باشد به لطف خدا می گذرد . تمام اندیشه ام در این جا به یادِ شما پُر می شود. مواظب خودت و بچه ها باش!
    زمانی که زمزمه آزادی اسرا و تبادل آنها در اردوگاه ها بالا گرفت، بچه ها برای بازگشت به وطن لحظه شماری می کردند. سرانجام جزو آخرین دسته از اسرا آنها را از اردوگاه بیرون آوردند، لب مرز بردند و تحویلی نیروهای ایرانی دادند. وقتی به کرمانشاه رسیدند تیمسار یوسفی که در کرمانشاه مسئولیتی داشت و از همسایه های سرهنگ عبیری بود، او را دید و شناخت. او با همسر سرهنگ تماس گرفته و خبر آزادی او را داده بود.
    وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدند، قلبش به شدت می تپید. چشمانش هر چند خسته و بی سو، ولی به دقت به هر طرف می چرخیدند تا این که همسر و بچه هایش را دید. دو دخترش را در آغوش کشید و آنها تمام رنج هایی را که کشیده، را فراموش کرد.


    برداشتی آزاد از عقابان دربند

    هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
    پایان
    پاينده باد ايران زنده باد ايراني

    وبلاگ من
    [مهمان گرامی شما نمیتوانید عکس ها و لینکها را مشاهده نمایید. ]


جستارهای مشابه

  1. سقوط از ارتفاع چهارهزار پايي ( خاطرات خلبان آزاده هوشنگ شروی
    توسط moh-597 در انجمن عملیاتهای نیروی هوایی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 29-05-2008, 11:53
  2. بمباران مخازن سوخت سلیمانیه /سرتیپ خلبان یوسف سمندریان
    توسط moh-597 در انجمن عملیاتهای نیروی هوایی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 26-05-2008, 13:43
  3. سرتیپ خلبان آزاده "اسدالله اکبری فراهانی"
    توسط Amin در انجمن حماسه آفرینان و تيزپروازان نيروي هوايي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 13-05-2008, 07:11
  4. خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي خلبان مخصوص شاه
    توسط عشق پرواز در انجمن تاریخچه نیروی هوایی
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: 06-02-2008, 14:51
  5. یادواره های سرهنگ بهزاد معزی (خلبان شاه)
    توسط Co-Pilot در انجمن حماسه آفرینان و تيزپروازان نيروي هوايي
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 21-09-2007, 10:42

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید جستار جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان فرستادن پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در نوشته خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید نوشته های خود را ویرایش کنید
  •