PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : قهرمانان هوانیروز در «عملیات» خیبر



AMG
15-09-2010, 13:24
چهارشنبه 24 شهریور 1389

پرواز در شب

سردار محمدحسین جلالی، فرمانده هوانیروز در زمان عملیات خیبر از سال64 تا پذیرش قطعنامه وزیر دفاع بوده است، یعنی در سالهای حساس دفاع مقدس.

وی از جمله فرماندهانی است که ابتدا در ارتش بود و بعد با فرمان مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا به سپاه فرستاده شد. ویژگی خاص او یعنی «متانت، دیانت و وقار»، علت این انتخاب ذکر شده تا فرماندهی نیروی هوایی سپاه را بهعهده گیرد و این نهاد نوپا را به سرانجامی مقتدر برساند. بعد از او سردار شهید احمد کاظمی سمت او را بهعهده گرفته؛ کسی که سردار جلالی همیشه از او بهعنوان فردی شجاع و متعهد یاد میکند و مثل دیگر سرداران دفاع مقدس از دوستان ایشان نیز به حساب میآمده.
بعدها به ستاد کل نیروهای مسلح منتقل شده و در حساسترین موقعیت ریاست مرکز عملیات این ستاد را برعهده گرفته و منشأ خدمات ارزندهای در ریاست هیأت امنای بنیاد تعاون ستاد کل شده است.
امروز پروژه های بسیاری با نام او عجین شده و طرحهای بسیاری نیز برای حل مشکلات اقتصادی اعضای ستاد و وام قرضالحسنه به نام او ثبت شده است. سردار جلالی، مشاور فرمانده کل قوا نیز بوده و هست. فرماندهان بزرگ دفاع مقدس همیشه از او بهعنوان نخستین کسی یاد میکنند که در شب پرواز کرده و حماسهای در عملیات خیبر آفریده است. نخستین بار به خانهاش زنگ میزنم و پیام میگذارم. چند روز بعد به من زنگ میزند. با هم در مورد عملیات خیبر حرف میزنیم. میگوید تا به حال حتی یک بار هم با کسی در مورد کار و فعالیتهایش در زمان دفاع مقدس و بعد از آن گفتوگو نکرده است. او را راضی به گفتوگو میکنم. این گفتوگو از اینرو که برای نخستین بار بهطور مستقیم از خاطراتش سخن گفته و حرفهایی زده که حتی برای اهل جنگ تازه و جذاب است؛ خواندنی است.


از عملیات خیبر بگویید آن زمان چه سمتی داشتید و چگونه از انجام آن مطلع شدید؟

در زمان عملیات خیبر من فرمانده هوانیروز بودم. چند ماه قبل از شروع عملیات از ریاستجمهوری (دفتر آقا) با من تماس گرفتند و گفتند که فلان روز به ریاستجمهوری بیا. در سالن بزرگی واقع در زیرزمین میزهای کوچکی چیده بودند و تمام بچههای سپاه هر چند نفر دور یک میز نشسته بودند. آقای رحیم صفوی من را به طرف یک میز هدایت کرد. روی هر میز نقشهای پهن بود و عدهای مشغول کار و بحث بودند. فهمیدم که عملیاتی در پیش است و دارند کاری برای جنگ میکنند. پس از چند لحظه دو نفر از ارتش هم به ما ملحق شدند، سرهنگ قویدل را هنوز به یاد دارم و یک سرهنگ دوم توپخانه که توپخانه ارتش را اداره میکرد و در عملیات ارتش بسیار مؤثر بود. نقشهای آوردند و گفتند که میخواهیم در جزیره مجنون عملیاتی انجام دهیم. گفتم من چه کار میتوانم انجام دهم. توضیح دادند که میخواهند شب عملیات کنند و به پشتیبانی هوانیروز احتیاج دارند. تا آن زمان هوانیروز پروازی در شب نداشت چرا که پرواز شب حکم پرواز کور دارد و باید متکی بر دستگاههای موجود در هواپیما و گیرندههایی در زمین باشد. قبل از انقلاب بچههای هوانیروز پرواز شب آزمایشی داشتند و بعد از انقلاب که مدتی پروازها قطع شد و بعد هم لزومی به پرواز شب نبود و نیاز حیاتی نداشت. برای پرواز در شب تمرین لازم است که نیاز به تعویض قطعات داشت و ما به واسطه تحریم از این کار خودداری میکردیم.
من گفتم میشود در شب پرواز کرد و به محض گفتن این جمله هم آقای صفوی و هم قویدل جور دیگری من را نگاه کردند که یعنی چطور تا حالا انجام ندادهاید و من توضیحات لازم را دادم و گفتم که به لوازمی نیاز هست و شروع کردم به اطلاعات تخصصی دادن که یکدفعه آقا (رهبر معظم انقلاب، رئیسجمهوری وقت) آمدند و سخنانی برای همه ایراد کردند. ایشان رفتند و در سالنی مثل سن تئاتر ایستادند. من و آقای صفوی خدمت ایشان رسیدیم و ایشان گفت آقای جلالی هر کاری که میتوانی برای این عملیات انجام بده. خدمت ایشان رسیدم و به عرضشان رساندم که نیاز به تمرین هست و تمام هلیکوپترهای کشور را علاوه بر هوانیروز احتیاج دارم و بودجهای خاص هم میخواهم. بزرگواری ایشان را من همیشه لمس کردهام و ایشان هم همه درخواستهای ما را مثل همیشه پذیرفتند و ما هم از فردای آن روز مشغول به کار آمادهسازی نیروه
برای پرواز در شب شدیم. وقتی خبر به شهید صیاد شیرازی رسید ، حس کردم که با ایشان هماهنگی نشده است.
جلسه دیگری هم داشتیم. ارتش قرار بود در طلائیه عمل کند. آن جا در قرارگاه کربلا وقتی صحبت شد یکی از سرهنگهای صاحب نام آن جا به من گفت جلالی این کار را قبول کردی ولی مشکل است. گفتم من برای انجام وظیفه این کار را پذیرفتهام و دنبال چیز دیگری نیستم از خراب شدن و ماندن هم ابایی ندارم.
در هوانیروز آن زمان افراد ورزیده و زبدهای بودند و واقعاً افراد متدین، کارا، انقلابی و شایستهای داشتیم. یکی از آنها سرهنگ داوود روحیپور بود. درست است که من رفتم و کاری انجام دادم ولی پشتیبانی آنها واقعاً مهم بود. این سرهنگ انقلابی و متدین آموزش مسئله را بهعهده گرفت و من اختیارات تام به او دادم. اول اینکه بچههای هوانیروز را آموزش بدهند و دوم خلبانهای نیروی دریایی، هوایی و هلال احمر و... تا ببینیم وضع آموزش آنها چطور است. نیروی هوایی آموزش را خودش بهعهده گرفت و مسئولیت آن را پذیرفت. نیروی دریایی و هلالاحمر خلبانها را در اختیارمان گذاشتند و من برای همه حتی خودم برنامهای برای آموزش تنظیم کردم.
این برنامهها چه بود؟
آموزش ما تقریباً در 4مرحله انجام شد. اول همه را وادار کردم که در فرودگاههای کشور شب پرواز کنند در هنگام شب؛ این را دشمن هم نباید درمییافت. آموزش شب را در فرودگاهها انجام دادیم و بعد آموزش شب از یک نقطه به نقطه دیگر مثلاً پرواز از فرودگاه اصفهان به فرودگاه شهر دیگری. البته اول از نقاط کم فاصلهتر شروع کردیم و بعد به فاصلههای زیاد رسیدیم. بعد آموزش در روی آب. من تا به حال نشنیدهام و نخواندهام که هیچ کشوری در شب پرواز Loc انجام بدهد. یعنی چسبیده به زمین. در روز چنین پروازی یعنی چسبیده به زمین را با دید انجام میدهند تا از دید رادار و از دید دشمن در امان باشند تا تلفات کمتر باشد ولی در شب کسی این کار را نمیکند.
همه کشورها در ارتفاعات بالا در شب با دستگاههای پروازی دست به پرواز میزنند ولی به این شکل پرواز در شب برای نخستین بار بود. ما روی مرداب گاوخونی این تمرینات را انجام دادیم که بسیار خطرناک بود ولی بهنظر من لازم بود. این آموزش بدون تلفات به لطف خدا انجام شد. باز هم میگویم من تا این لحظه عمرم نشنیدم کشوری چنین آموزشی بدهد و بعد در عملیات جنگی استفاده کند. آموزش تمام شد و به زمان عملیات نزدیک شدیم. حالا باید وسایل پرنده را به مناطق عملیاتی میبردیم. به لطف خدا در یک شب 150هلیکوپتر را به منطقه اهواز بردیم و تلفاتی هم ندادیم چرا که آموزش را بسیار سخت میگرفتیم. بعد هلیکوپترها را به منطقه عمومی عملیاتی منتقل کردیم، دشمن هم متوجه نشد.


چه طور مطمئن هستید ؛ مگر در عملیات چه کاری انجام دادید؟

بهدلیل غافلگیری دشمن این را به اطمینان میگویم. ما به ظاهر آماده عملیات بودیم و در قرارگاه سپاه نشسته بودیم و با برادران سپاهی آقای رضایی، صفوی و تعدادی از فرماندهان نشستیم به طراحی که ما چه کاری انجام دهیم. در آن جا برای اینکه این عملیات شبانه موفق باشد باید از روی زمین نیز با وسایلی پشتیبانی میشدیم. در عملیات کلاسیک وقتی واحد هوایی میخواهد در منطقه نیرو پیاده کند تعدادی از نیروهای تکاور را به آن جا میفرستند تا زمین را آماده کنند و موانع را پاکسازی کنند و نکته اساسی این است که فرستنده رادیویی و بیسیمهای افام قرار میدهند که برد کمتری داشته باشد بعد وسایل پرنده، تحت پوشش تیمی که در منطقه مستقر شده پرواز میکند و عملیات انجام میدهند. اگر آن تیم با شکست روبهرو شود یا مشکلی برایش پیش بیاید و برگردد عملیات لغو میشود. عملیات هلیبرن یعنی همین. ما چنین چیزی نداشتیم. همکاری هوانیروز فقط با سپاه بود و ارتش عملیات دیگری داشت که بعد باید ملحق میشد و فقط چند هلیکوپتر در اختیار ارتش بود.


چه کردید؟

من فکر کردم اگر سپاه مسیر مشخصی را در اختیارمان بگذارد ما میتوانیم نخستین گروه را بفرستیم تا در زمین بنشینند و تیم راهنما بقیه را راهنمایی کند. برادر یاحی که در نیروی دریایی بود مأمور شد از نقطه مبدأ با سیم کشی برق حدود 5 کیلومتر سیم کشی کند و لامپهایی روشن کند تا مسیر مشخص شود، تا خلبان اول ما از این مسیر جلو برود و 20 کیلومتر آن طرفتر روی فلان فرکانس با ما تماس بگیرد و ما خودمان را به آن جا برسانیم. آقای یاحی قبول مسئولیت کرد و ما قرار شد مثلاً ساعت12 این عملیات را انجام دهیم. ما در مقر نشسته بودیم برادر صفوی هم در چادر ما بود تا ساعت5/2، آن شب تاریک و ظلمانی بود و یکدفعه گفتند که هوانیروز وارد عمل شود.
دو تا از استاد عملیاتها که آماده بودند بهعنوان پیشقراول قرار شد بروند، رفتند و بعد از یک ربع نفر اول گفت من نتوانستم مسیر را پیدا کنم، نفر دوم هم گم شد و نتوانست در مسیر پرواز روی آب محل موردنظر را پیدا کند. وضعیت بدی بود و زمزمههای ناراحت کنندهای بلند شد. من آن زمان سرهنگ دوم بودم و گفتم که خودم شخصاً میروم. همه فرماندهان مخالفت کردند که تو فرمانده هستی و اگر خدای نکرده اسیر شوی یا به شهادت برسی پیروزی بزرگی برای عراقیهاست. من گفتم اصلاً من برای همین داوطلب شدهام و الان باید وارد عمل شوم. پیشنهاد دادم که چند فرمانده را داوطلب همراه من بفرستید تا برویم و ببینیم چه خبر است. نخستین داوطلب شهید کاظمی بود. انسانی بزرگوار و وارسته که حیف شد او را از دست دادیم. دو تا کاظمی میشناسم که هرکدام در ایثارگری از یکدیگر سبقت میگرفتند؛ ناصر کاظمی و احمد کاظمی. ناصر فرمانده سپاه بانه بود و با پای شکسته در جلسات حضور مییافت. مردان رشید و بزرگواری بودند این کاظمیها. احمد که خیلی مرد بود.
آقای بشردوست، احمد غلامپور و یادم نیست که کسی دیگر هم بود یا نه. احمد یک بیسیم چی را هم با خود آورد.رفتیم و پرواز کردیم روی سطح آب ولی مسیر روشنایی که آقای یاحی قول داده بودند را پیدا نکردیم. موقعیت حساسی بود. دلم نمیآمد برگردم چرا که بچهها تن به تن درگیر شده بودند، پرواز هم نمیتوانستم بکنم چرا که مسیر را نمیدیدم. به کاظمی گفتم که من میخواهم بروم بالا شاید از بالا جایی را ببینم. با آن بیسیم هم نمیتوانستیم جایی را بگیریم. خطر را قبول کردم و 3-2هزار پا بالا رفتم. وقتی بالا رفتم دیدم 5 یا 6کیلومتر آن طرفتر مسیر روشنایی معلوم است یا اشتباه شده بود یا اینکه آب نقطههای نورانی را تغییر داده بود.
به اتوبان بصره و بغداد رسیدیم و به شوخی گفتم اگر الان شما را تحویل صدام بدهم جایزه خوبی میگیرم. باز هم نمیتوانستیم تماس برقرار کنیم و در اوج ناامیدی یکدفعه بیسیمچی شهید کاظمی درحالیکه در کابین را باز کرده و آنتن را بیرون داده بود گفت من صدایی میشنوم. احمد بیسیم را گرفت و گفت شما کجا هستید؟ آنها گفتند شما کجا میروید؟ احمد گفت چیزی را آتش بزن تا موقعیت شما را پیدا کنیم. آن مسئول بسیجی گفت من چیزی ندارم تا آتش بزنم فقط یک جیپ آهو دارم. احمد گفت همان را آتش بزن. بنده خدا جیپ را آتش زد و من آتش را دیدم و رفتم تا به آن جا برسم. واقعاً اگر در راه رضای خدا گام برداری خدا هم یاریات میکند. این را من آن شب به عینه لمس کردم. به سمت آتش پرواز کردم و آن جایی که دست بچههای ما بود را یافتم و به طرف زمین آمدم تا پرنده آهنین ما زمین را لمس کرد. بچههای سپاه با هیجان گفتند سردار اسلام به زمین نشست صلوات بفرستید. روحیهها بسیار بالا بود. دائم صلوات میفرستادند و ما هم خدا را شکر میکردیم.راستی یادم رفت هنگام بلندشدن من یک خلبان و یک بیسیمچی هم با خودم آوردم. آنها پیاده شدند و نقطه مقصد را پیدا کردیم و همه بچهها هم پیاده شدند.
2مسئله حائز اهمیت است اولاً در ساعت 5/3 یا 4نیمه شب نشستیم هوا تاریک بود و دیدم 8-7متری من پایههای تانکر آب قرار دارد و من ندیده با فاصله 1 تا 5/1متر با آن فرود آمده بودم. بدون آنکه از وجود آن اطلاعی داشته باشم. من فرکانس معکوس بستم تا خلبانم نیروهای دیگر را هدایت کند، گفتم روی این فرکانس تنظیم کن که قرارگاه خودم که در پاسگاه ژاندارمری برزگر بودند، خلبانان و نیرو و تجهیزات را پیاده کنند. پرواز کردم و با خودم 10فروند هلیکوپتر و نیرو، تجهیزات و مهمات با هماهنگی سپاه پشت سر خودم به محل آوردم. تا صبح من در این مسیر رفتوآمد کردم تا همه توجیه شدند و به موقعیت وارد شدند و دیگر روشن بود و بچهها متوجه بودند.
در پرواز آخر که بسیار هم خسته بودم، آمدم و در مقصد نشستم. خلبان من با حالتی مضطرب آمد و گفت سرهنگ بیا. من را کشاند و 10متر آن طرفتر یک عراقی را به من نشان داد. گفتم چیه؟ گفت این مسلسل چی است و مسلسل ضدهوایی دارد. یعنی 50متر آن طرفتر از محل فرود یک آلاچیق زده و مسلسلهای ضدهوایی قرار داده بودند. گفتم چرا ما را نزد. گفت حتماً ترسیده که هواپیمای دیگری بیاید و محل آنها را بمباران کند. این ترس را خدا در دل آنها انداخته بود و آن شب با این دومورد من به عظمت یاری خداوند به رزمندگان به عینه پی بردم. زمزمه بچههای سپاه دیگر معکوس شده بود و همه تعریف میکردند و با قدردانی با بچههای ما صحبت میکردند. خدا را شکر کردم که مأموریت بهخوبی انجام شد. ما پشتیبانی خود را ادامه دادیم ولی در این عملیات ارتش نتوانست ملحق شود و به اهدافی که میخواستیم دست نیافتیم.
آقای هاشمی رفسنجانی هم آمد و از همه و ما تشکر کرد و این مبنای آشنایی این بزرگوار با بنده شد. این نخستین عملیات آبی و خاکی ما بود. مسائل دیگری هم بود سپاه بدجوریدر مضیقه بود. مرتضی قربانی میآمد و میگفت بچههای من دارند قتلوعام میشوند. فرمانده زحمتکش و دلیری بود و اینها همه انسانهای کم نظیری بودند.
در یکی از روزهای عملیات خیبر یک شنوک ما را زدند. خلبان این هلیکوپتر آقای سرتیپ دوم محمد انصاری بود که بعد فرمانده هوانیروز هم شد. در این شنوک یک سپاهی هم به نام سردار نصر از اصفهان بود که الان جانباز و روی ویلچر است. علی شمخانی آمد و گفت جلالی، این فرمانده بسیار خوبی است و اگر آنها را نیاوری آنها به شهادت میرسند. من تصمیم گرفتم بروم. خیلی خطرناک بود چرا که دشمن بهشدت جزایر مجنون را میکوبید. تنهایی در شب هم نمیتوانستم آن دو را به عقب برگردانم. یکی از خلبانان نیروی هوایی هم داوطلب شد.
با هم پرواز در شب را انجام دادیم و ما کاملاً در تیررس دشمن بودیم. حدود 3 - 5/2 نیمه شب بود. هر دو بدجور زخمی بودند. یکی از خلبانان نیروی دریایی هم داوطلب شد. او نصر را برگرداند و من انصاری را. انصاری بعدها سرپا شد ولی نصر جانباز شد. تا جایی که میتوانستیم مجروحین دیگر را هم سوار و به عقب منتقل کردیم. دو ساعت بعد عراق آن جا را بهشدت کوبید و جزایر را با خاک یکسان کرد و تمام پزشکها و پرستاران و نیروهایی را که در جزیره بودند به شهادت رساند.
خاطرات عملیات
در عملیات خیبر ، در پاسگاه برزگر، مقام معظم رهبری( که در آن زمان رئیسجمهوری وقت بودند) ما را هدایت و مسیرهای ما را مشخص میکردند و دستور میدادند که چه کنیم و کجا برویم. گاه هم از ما گلایه بود که چرا بیشتر از این نمیتوانیم پرواز کنیم.
نکته جالب این بود که گاه ایشان از شدت خستگی در همان حالت نشسته به خواب میرفتند ولی تا پایان عملیات قبول نمیکردند که به رختخواب بروند و درست و حسابی استراحت کنند.
در مورد سقوط هلیکوپتر شنوک در نخستین ساعات عملیات هم خاطره ای جالب دارم. نیروی هوایی با ما آموزش ندید، آنها قبول نکردند با ما آموزش ببینند و مسئولیت آن را هم قبول کردند ولی بین آموزش در وضعیت جنگی و وضعیت عمومی و معمولی فرق بسیاری است. یعنی ممکن است که کسی در وضعیت معمولی به راحتی پرواز کند ولی در حالت جنگی خود را ببازد و مثل یک آماتور عمل کند.
در هر حال یکی از خلبانان به محض برخاستن با شنوک به زمین خورد ولی انصافاً باید بگویم که نیروی دریایی و خلبانان آن بسیار عالی کار کردند و هیچ وقت هم به درستی از آنها تجلیل نشد. آنها با ما آموزش دیدند و حماسههای بسیاری آفریدند.


بنپایه: همشهری (http://www.hamshahrionline.ir/news-116147.aspx)

AMG
20-04-2012, 17:50
۱۳۸۹/۱۰/۲۵

ماجرای همکاری ارتش و سپاه در نخستین عملیات آبی - خاکی با حضور شهید همت و شهید هاشمی http://www.khabaronline.ir/Images/Kind/1.png

کتاب - اصلهای غافلگیری و سرعت، مبنای این نبرد را شکل داده بودند. سپاه از عملیات رمضان تا والفجر4، در هورالعظیم کار کرده و بر این ناحیه مسلط شده بود اما امکان تدارکات و پشتیبانی این منطقه دشوار به نظر میرسید.


حاصل سلسله نشستهای تحلیل عملیاتهای دفاعمقدس به همت انتشارات دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش در قالب کتاب منتشر خواهد شد.


به گزارش خبرآنلاین (http://www.khabaronline.ir/detail/123625/) به نقل از پایگاه اطلاع رسانی ارتش، سیزدهمین نشست تحلیل عملیاتهای دوران دفاعمقدس با محوریت عملیات خیبر، اولین نبرد آبیـخاکی ایران در جنگ تحمیلی در دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش (دافوس) برگزار شد.

امیر محمد انصاری، فرمانده اسبق هوانیروز در آغاز این نشست تخصصی نطامی، به تبیین نقش هوانیروز در عملیات خیبر پرداخت و گفت: هوانیروز به نام پشتیبانی در این نبرد حضور داشت، اما در واقع، به مثابه یک یگان رزمی میجنگید. حدود 100 فروند بالگرد از گروه پشتیبانی عمومی اصفهان و رزمی کرمان و مسجدسلیمان در عملیات خیبر به کار گرفته شدند.

وی با اشاره به فداکاریهای سرهنگ محمدحسین جلالی، فرمانده آن زمان هوانیروز در نبرد خیبر، تاکید کرد: اصلهای غافلگیری و سرعت، مبنای این نبرد را شکل داده بودند. سپاه از عملیات رمضان تا والفجر4، در هورالعظیم کار کرده و بر این ناحیه مسلط شده بود اما امکان تدارکات و پشتیبانی این منطقه دشوار به نظر میرسید.

انصاری که در خلال پرواز در عملیات خیبر، دچار سانحه شده بود، در ادامه سخنانش به بیان حماسهها و فداکاریهای هوانیروز در زمینه هلیبُرن (جا به جایی نیروهای رزمی) و پشتیبانی نیروها پرداخت.
سپس امیر مسعود بختیاری، یکی از پیشکسوتان دانشهای نظامی ارتش اظهار داشت: سپاه پاسداران، به همت شهید علی هاشمی و پس از عملیات رمضان، به مدت یک سال و نیم به شناسایی هورالعظیم پرداخت.

وی اصل غافلگیری در رزم را تنها با دستیابی به موفقیت کارآمد دانست و تاکید کرد: ناهموزنی تکهای اصلی و پشتیبانی، یکی از عوامل عدم دستیابی کامل به اهداف عملیات خیبر شد. قرارگاههای خیبر، بدر، حنین و حدید که تک اصلی را برعهده داشته و قصد عبور از هورالعظیم و ورود به خاک عراق را داشتند، بدون هیچ مانعی به مسیر خود ادامه میدادند اما قرارگاه فتح به فرماندهی شهید محمدابراهیم همت که قرار بود از محور کوشک ـ طلاییه عبور کند، با 5 لشکر ارتش عراق مواجه میشد.
نویسنده کتاب «عملیات بیتالمقدس: آزادسازی خرمشهر» ادامه داد: در واقع سپاه برای تک اصلی پیشروی میکرد و تک پشتیبانی به سختی جلو میرفت. اما با تمام این مشکلات، اقتضائات سیاسی آن دوران این بود که حتما باید یکی از مناطق سرنوشتساز عراق به تصرف ایران درآید و جنگ خاتمه پیدا کند.

بختیاری تصریح کرد: فضای تاکتیکی میان تک اصلی و پشتیبانی در عملیات خیبر، هماهنگی نداشت، اما ارتش همه توان خود را برای به ثمر رسیدن این عملیات به کار گرفت.

در ادامه نشست تحلیل عملیات خیبر، ناخدایکم سیدقریشی، درباره نقش هاورکرافتهای نیروی دریایی ارتش در پیشبرد این نبرد، خاطراتی را بیان کرد و سپس امیر محمود خورند مسئول پدافند هوایی عملیات خیبر، امیر تراب ذاکری افسر عملیات قرارگاه کربلا و امیر خلبان علیرضا نمکی نیز تجربیات خود را از عملیات خیبر برای دانشجویان دافوس ارتش بیان کردند.
حاصل این سلسله نشستهای تحلیل عملیاتهای دفاعمقدس به همت انتشارات دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش در قالب کتاب منتشر خواهد شد.

عملیات خیبر، نخستین عملیات بزرگ آبی ـ خاکی جمهوری اسلامی ایران در دفاع مقدس، سوم اسفند سال 1362 در منطقه هورالهویزه و جزایر مجنون با هدف انهدام نیروهای سپاه سوم ارتش متجاوز صدام آغاز و در 3 مرحله انجام شد.

AMG
13-06-2013, 16:46
پنجشنبه 23 خرداد 1392

سرنگونی ِ یک بالگرد عراقی بدست بالگرد کبرا ی هوانیروز


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (http://farsnews.com/newstext.php?nn=13911216000346) (باشگاه توانا)، عملیات خیبر در ساعت «21:30» روز 3/12/1362 با رمز یا رسول الله آغاز شد. هدف از این عملیات انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند بود. قرار شد خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.

دلایل متعددی باعث شد تا منطقه عملیات هور باشد که یکی از آن دلایل این بود که دشمن فکر نمیکرد نیروهای اسلام توانایی عملیات در این منطقه جغرافیایی را داشته باشند.

عملیات خیبر که به آزاد سازی منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلاییه انجامید، موجب افزایش عزم بین المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید؛ به گونه ای که از تاریخ 3/12/1362 (زمان آغاز عملیات خیبر) تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارایه شد. شورای امنیت سازمان ملل نیز در تاریخ 11/3/1363 قطع نامه 552 خود را در خصوص پایان دادن به جنگ ایران و عراق تصویب نمود. این در حالی بود که هیچ یک از قطع نامه و طرح های مذکور نظر ایران را تامین نمی کرد.

هم چنین، در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تاثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.

آنچه پیش روی شماست خاطره ایست از یک خلبان هوانیروز در عملیات خیبر:

*روی زمین فرود آمدم، ازدیدن تعداد زیاد بالگردها فهمیدم که مأموریت خاصی در پیش داریم. قرار بود نیروهایی را برای تصرف شهر «القرنه» عراق با بالگردها جابهجا کنیم. کانکسی را به ما دادند تا شب را در آن استراحت کنیم.

عراقیها هم با توپ و خمپاره و هواپیما به ما خوشامد گفتند؛ اما هیچ کس محل نمیگذاشت. هرکسی به کار خودش مشغول بود.
واقعاً ترس از انفجار و کشته شدن از بین رفته بود. نه هیچ کس دوید، نه هیچ کس به درون سنگر رفت.
صبح از اتاقک بیرون آمدم. در سمت افق، یک خط طولانی و عظیم از آدم دیدم که از جنوب به شمال در حرکت بودند. پرچمهای رنگارنگ روی دوش آنها در حرکت باد از سویی به سویی میرفت.

متوجه بسیجی جوانی شدم که روی خاک خوابیده بود. توی هوای آزاد، چالهای کنده و در آن به خواب عمیقی فرو رفته بود. کولهپشتی، سلاح و نارنجک هم به خودش آویزان کرده بود. گوشه صورتش خیس بود. مثل اینکه خیلی زودتر از من بیدار شده و نمازش را خوانده بود.
پس از خوردن صبحانه، عملیات را آغاز کردیم. در دو نوبت پروازی، تعدادی نیرو به داخل جزیره مجنون بردم. برای پرواز سوم، جهت انجام مأموریتی از تیم کنار رفتم. منتظر بودم بگویند چه کار کنم که ستوانیار عبدالله نجفی مرا صدا کرد و به سمت قرارگاه برد.

سرهنگ صیاد شیرازی و برادر محسن رضایی آنجا بودند احترام نظامی گذاشتم. عبدالله مرا معرفی کرد:
- جناب سرهنگ، ایشان ستوانیار خلبان علیرضا سالارِ، از استادان مرکز آموزش هستند که تا به حال در این عملیات دوبار به جزیره رفتهاند و با توجه به آشنایی ایشان به منطقه و اینکه اولین بالگردی بودند که در جزیره مجنون فرود آمدهاند، به کار شما میخورند.
سرهنگ صیاد شیرازی نگاهی به من انداخت، نقشهای را روی میز پهن کرد و دست روی القرنه که یکی از شهرهای عراق در کنار جاده بغداد - بصره بود، گذاشت و خواست به آنجا پرواز کنم.
پرسیدم: «هنوز کسی به آنجا نرفته؟»
گفت: «شما باید بروید».

طبق دستور سرهنگ صیاد شیرازی، من به عنوان فرمانده تیم عملیاتی انتخاب شدم.


تیم پروازی تشکیل شده بود از 4 فروند بالگرد 214، دو فروند بالگرد کبری، دو فروند بالگرد نیروی دریایی و یک فروند بالگرد نیروی هوایی.


قرار شد کلیه بالگردها پس از سوار کردن پرسنل ابتدا به جزیره مجنون بروند و در آنجا من به تنهایی با یک نفر بلدچی به نقطه عملیاتی در نزدیکی القرنه بروم و در صورت امن بودن مسیر، به جزیره بازگشته، تیم پروازی را به آنجا ببرم.

پس از سوار کردن و بارگیری مهمات، به طرف جزیره پرواز کردیم. هشت فروند از بالگردها، در حالی که موتور آنها روشن بود، در جزیره ماندند تا من پرواز آزمایشی خود را انجام بدهم.

با بلدچی به پرواز ادامه دادم؛ اما هر چه جلوتر میرفتیم بلدچی گیجتر میشد؛ تا جایی که اظهار کرد که نمیتواند مسیر را پیدا کند. با اطلاعاتی که خود داشتم و با استفاده از آبراههایی که میشناختم، به سمت نقطه موردنظر پرواز کردم.
دقایقی بعد، روی جادهای که بخشی از آن در آب فرو رفته بود، روی زمین نشستم و از بلدچی پرسیدم که آیا درست آمدهایم؟ با خوشحالی تأیید کرد. سریع به جزیره بازگشتم و به بالگردها گفتم دنبال من پرواز کنند.

مسیر پرواز، کمتر از هشت دقیقه بود. تا غروب آفتاب، تعداد زیادی از رزمندگان را جا به جا کردیم.

دو روز متوالی، رزمندگان را حمل و نقل کردیم. در این دو روز، شاهد حضور سه فروند بالگرد عراقی بودیم، که چون لاشخوری گرسنه به دنبال موقعیت مناسب بودند. هر سه در فاصلهای زیاد در اطراف گردش میکردند؛ بیآن که اقدامی انجام دهند.
روز سوم، من سرعت بیشتری به کار دادم. از تیم جدا شدم و در یک نوبت پروازی، زمانی که من در نقطه عملیاتی بودم، بالگردهای دیگر در جزیره مشغول سوار کردن پرسنل رزمنده بودند. همین باعث شده بالگردهای عراقی که دنبال موقعیت مناسب بودند، حمله کنند. آرایش آنها تغییر کرده بود.
یک بالگرد به سمت چپ و دیگری به سمت راست پرواز کرد و بالگرد میانی، مستقیم به سمت من آمد. لحظاتی بعد، دو بالگرد دیگر در طرفین بالگرد میانی قرار گرفته، شکل عدد هفت را به وجود آوردند. نمیتوانستم برای برگشتن به جزیره به آنها پشت بکنم؛ زیرا هدف قرار میگرفتم.
با خونسردی پروازم را به سمت محل فرود ادامه دادم. سه بالگرد عراقی نزدیکتر شدند. وقتی از حالت تهاجمی بالگردهای عراقی اطمینان حاصل کردم، در یک پیام رادیویی به عبدالله که خلبان بالگرد کبری ضد تانک بود، موقعیت را اطلاع دادم.

عبدالله از من خواست دور بزنم و برگردم. گفتم که این کار امکان ندارد و بهترین راه فرود در نقطه عملیاتی است.

ارتفاع را کم کردم و به داخل نیزارها رفتم تا صورتی که پرسنل حاضر در منطقه خواستند با آنها مقابله کنند، مرا هدف قرار ندهند. به مهندس پرواز - گروهبان بابایی- گفتم به محض نزدیک شدن به سطح زمین، درها را باز کند و از افراد بخواهد سریع بالگرد را ترک کنند.
در هر بار، به علت نزدیک بودن مسیر، 20 تا 25 نفر را با تمام تجهیزات سوار میکردیم. بنابراین، با توجه به بار اضافه، انجام هر گونه مانور سریع غیرممکن شده بود. بالگردهای عراقی وارد عمل شدند. من از عبدالله خواستم هر چه سریعتر خود را به من برساند.
بالگردهای عراقی کاملاً نزدیک شده بودند. سعی کردم با کم و زیاد کردن ارتفاع و پرواز پلهای، خود را از هدف قرار گرفتن نجات دهم. موقعیت زیر پایم هم به علت آب مناسب فرود نبود و در صورتی که عراقیها مرا میزدند، هیچ کدام نمیتوانستیم از داخل آب بیرون بیاییم.
تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم، فرود بود.

سرعت را زیاد کردم تا هر چه زودتر به خشکی برسم. با نزدیک شدن به سطح خشکی، مهندس پرواز، درهای بالگرد را باز کرد و مسافران به پایین پریدند. وقت زیادی نداشتم.

بالگردهای عراقی برای شلیک راکتهای خود، سر را پایین داده و سرعت گرفته بودند. در موقعیت مناسب شمارش کردم و ناگهان ارتفاع گرفتم.
- یک، دو، سه
هنگامی که ارتفاع گرفتم، درست نقطه فرودم هدف چندین راکت قرار گرفت. تا میتوانستم، با زاویهای بسته به سمت بالا پرواز کردم؛ به گونه ای که بالگردهای عراقی در ارتفاعی پایینتر از من قرار گرفتند. با این عمل، فرم آرایش آنها به هم خورد.
در حال گردش به راست بودم که عبدالله اعلام کرد موشک در راه است. با اینکه میدانستم او در کار کنترل موشک مهارت خاصی دارد، اما برای پرهیز از برخورد موشک مجدداً ارتفاع گرفتم و دوباره گردش به راست انجام دادم. سعی کردم در این حالت، پهلو و پشت بالگرد را به سمت عراقیها ندهم و با سرعت به داخل نیزارها رفتم.

با ورود به نیزارها، صدای پرهیجان عبدالله را شنیدم که گفت: «خورد، خورد» گردشم را تکمیل کردم و به سمت بالگرد های عراقی پرواز کردم.
موشک به دم یک فروند از آنها اصابت کرده بود و بالگرد، در حالی که به دور خود میچرخید، سقوط کرد.
سقوط بالگرد عراقی، موج شادی را در بین رزمندگان ایجاد کرد. همه آنها از شوق این درگیری شجاعانه عبدالله برایمان دست تکان میدادند و به روی زمین پشتک و وارو میزدند.

عصر همان روز به ستاد قرارگاه رفتیم تا گزارش عملیاتی را به مسئولان بدهیم. پس از پایان گزارش توقع داشتیم که عبدالله به هدف قرار گرفتن بالگرد عراقی اشاره کند؛ اما او هیچ چیزی نگفت.
در همین لحظه، برادر محسن رضایی با یک نفر روحانی وارد قرارگاه شدند و به سرهنگ صیاد شیرازی گفتند که از طریق رادیو خبر سقوط یک فروند بالگرد عراقی را شنیدهاند و میخواهند بدانند که چه کسی آن را ساقط کرده است. من گفتم کار عبدالله بوده است.
آقای روحانی، دست چکی از جیبش بیرون آورد، مبلغی روی آن نوشت و پس از امضا، آن را به سمت عبدالله گرفت؛ اما او از قبول آن خودداری کرد. هر چه برادر رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی به او اصرار کردند، عبدالله امتناع کرد.
روحانی به عبدالله گفت: «این چک را من امضا کردهام و مثل این است که خرج شده؛ بنابراین بهتر است آن را قبول کنی».
عبدالله با یک دست چک را گرفت و با دست دیگر، آن را به روحانی داد و گفت: «این مبلغ را بریزید به حساب جنگ».
راوی:خلبان علیرضا سالاری
انتهای پیام/ت