PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : يادها و خاطره ها



RF-4 Pilot
06-06-2010, 22:52
درود خدمت همه دوستان عزيز
هدف از ايجاد اين تاپيك جمع اورى يادها و خاطرات شما عزيزان هست كه به هر صورت از نيروى هوايى داريد , چه كسانى كه در خانواده نظامى بودند ,چه كسانى كه در نيرو خدمت كردند ويا مى كنند ويا به هر طريقى در ارتباط بودند و خاطرات تلخ وشيرين دارند.خاطرات و ياد ها مى تونه تنها چند كلمه باشه. اميدوارم كه مبحث جالب و جذابى بشه.
مى خوام اين مبحث رو خودم با يك خاطره شروع كنم.

دوران جنگ بود, و تو پایگاه زندگى مى كرديم,شش هفت سال بيشتر نداشتم و تو كوچه داشتم بازى مى كردم چند ساعت از ظهر گذشته بود كه ديدم يه امبولاس سفيد كه مطعلق به پایگاه بود( اون زمان امبولانس ها از مدل بنز بودند كه كمى از مينى بوس كوچيكتر بودن) اومد تو كوچه و دم در خونه وايساد و يكى از دوستان پدرم پياده شد , من تعجب كردم چرا با امبولانس اومده اونجا و از طرفى پدرم كه خونه نيست, به من نزديك شد گفت فلانى مامانت خونست؟ گفتم بله چيزى شده ؟گفت نه برو صداش كن. من رفتم بلا فاصله صدا كردم و رفتم طرف امبولانس يه نگاهى انداختم ديدم يه سرباز فقط پشت فرمان نشسته تو همين حين ديدم مادرم شالو كلاه كنون داره مى ياد سمت امبولانس , همون موقع دوست پدرم در امبولانس رو باز كرد كه با تعجب ديدم پدرم رو بران كارد خوابيده و يه لبخندى به من زد , اونجا بود كه فهميدم پدر تو عمليات سانحه داده بوده و قبل از انتقالش به درمانگاه خواسته بود اول برن در خونه تا ما از سلامتيش با خبر بشيم , همون موقع ما هم سوار امبولانس شديم و به درمانگاه رفتيم.
پدرم چند روز تحت ازمايشات و مداوا قرار گرفته و بدليل فشار جى بالايى كه به ايشون وارد شده بود دچار اسيب از ناحيه ستون فقرات شده بود وبعد از مدتى براى استراحت مطلق به منزل فرستاده شدند . ايشون يك ماه استراحت مطلق كردن و بعد از دو ماه عمليات هاى خودشون رو از سر گرفتند.

maverick100
21-06-2010, 23:23
با سلام خدمت دوستان عزیز و فاضل انجمن همچنین دوست عزیزم RF-4 PILOT و پدر فداکار و گرامیشان
خاطره ای که عرض میکنم خاطره ای است از شهیدان والامقام یاسینی و دوران در زمان خدمت پر افتخارشان در پایگاه ششم شکاری بوشهر
بنده اهل جنوب هستم و کسانی که اهل جنوب بوده یا در انجا زندگی کرده می دانند که در جنوب شما با یک آنتن تلوزیون می توانید برنامه های کشور های عربی حاشیه خلیج همیشه فارس و عراق را دریافت کنید روزی این دو شهید بزرگوار مشغول تماشای تلوزیون عراق بودند که صدام حسین ملعون مشغول انجام یک مصاحبه ی تلوزیونی با خبرگذاری های غربی بود . در این مصاحبه اعلام کرد که اگر خلبانان ایرانی پالایشگاه و نیروگاه بصره را بمباران کنند حقوق یک سال فرمانده ی پدافند را به انها به عنوان جایزه می دهد . دلاورمردان ایران زمین با مشاهده ی این مصاحبه تصمیم به بمباران سنگین اهداف میگیرند و راهی بصره می شوند . هدف را با موفقیت در هم می کوبند و پیروزمندانه عرم وطن می کنند نکته ی جالب اینکه خبرنگار شبکه ی BBC در همان لحظه اقدام به تهیه ی گزارش می کند و در حالی دود حاصل از بمباران در پشت سرش کاملا مشهود است میگوید : خلبانان ایرانی با موفقیت اهداف اعلام شده را بمباران نمودند و حالا مشخص نیست که صدام چگونه می خواهد پاداش خلبانان ایرانی را بدهد . در همان روز اعلام شد که تعدادی از افسران رده بالای پدافند برکنار یا زندانی شده اند

با تشکر

maverick100
22-06-2010, 23:45
حدس میزنم سال 1364 بود و اوج جنگ شهرها . ما در تحریم شدید قطعات هواپیما و رادار و موشک بودیم و عراق هر روز اسلحه ی جدید تری دریافت می کرد . بمباران شهرها فشار روحی زیادی به خلبانان و پرسنل پدافند وارد می کرد . وقتی یکی از پرسنل نیروی هوایی برای خرید جایی میرفت و مردم میفهمیدند آن شخص در نیروی هوایی شاغل است میگفتند چرا این هواپیماهای عراقی که شهر را بمباران میکنند نمیزنید ؟؟؟ ما که انجا نمی توانستیم محدودیت ها را بیان کنیم . دیده اید پدری را که پول ندارد و میخواهد شب برای فرزندانش غذا ببرد ؟؟؟ حاضر است به هر دری بزند تا فرزندش گرسنه نماند . خلبانهای ما هم اینچنین بودند . حاضر بودند جانشان را بدهند تا جلوی بمب افکن های عراقی را بگیرند . من مسئول کنترل شکاری در سایت رادار سوباشی همدان بودم که متوجه شدم 20 فروند هواپیما به سمت مرز ما می آیند . از دفتر ویژه نیرو دستور داشتم که به هر نحو شده با این هواپیما ها مقابله کنیم دستور داده بودند با هواپیماهایی که برای بمباران شهرها می آیند درگیر شوید . از نظر اصول نظامی هر هواپیمای مهاجم را باید دو فروند هواپیمای خودی رهگیری کند که اگر مهاجم دشمن خواست از حمله ی اول ما بگریزد دومین هواپیما مسیرش را قطع کند اما در آن سالها در بهترین حالت یک هواپیمای ما با دو هواپیمای عراقی درگیر میشد حتی یک به چهار هم عادی شده بود . در آن روز نیز که بیست هواپیمای عراقی به قصد بمباران شهر باختران آمده بودند یک فانتوم ما برای درگیری با این بیست فروند از پایگاه سوم شکاری بلند شد . خلبان این فانتوم یکی از بهترین خلبانان پس از انقلاب امیر سرتیپ باهری بود . این خلبان شما و علاقه مند به نظام و کشور از آنهاسنت که من میگویم بارها در جنگ شهید شد . بسکه در بعضی عملیاتها هواپیمایش صدمه دید و خداوند حفظش کرد . این پروازش هم از آن پروازها بود که با هر قواره ای که حساب کنید احتمال بازگشت ایشان کم بود . من به عنوان افسر کنترل شکاری باید به باهری جهت هواپیماهای عراقی را میدادم . قانون اینست که وقتی من به شکاری خودمان میگویم مثلا دشمن در ساعت 11 است ایشان باید برای اینکه من بفهمم که پیام من را گرفته یا نه همین عبارت را تکرار کند تا من بشنوم یا مثلا یک علامت با فرستنده ی رادیویی اش به من بدهد . منتها چون عراقی ها نیز این را شنود میکردند و متوجه میشدند شکاری سمتشان میآید من قبل از پرواز با ایشان هماهنگ کردم که جواب من را ندهد . یک هواپیمای خودی را نزدیک به سایت بلند کردیم که این هواپیما گفته های من را میشنید و به من تکرار می کرد تا من مطمئن شوم باهری صدای من را دارد . من فانتوم خودمان را از مسیری هدایت کردم که هواپیماهای دشمن آنرا در رادار نداشته باشند ناگهان این فانتوم ما به پرواز جمع 20 هواپیمای عراقی حمله کرد . هواپیمایی که به قصد بمباران آمده و چند تن بمب به خودش آویزان کرده نمی تواند یک چرخش بسیار سریع بکند . اگر بخواهد این کار را بکند دچار واماندگی می شود و سقوط میکند . اصولا تحرک و سرعت ندارد . هواپیماهای عراقی که دیدند فانتوم ما به آنها حمله کرده بمب ها و مخازن سوختشان را در دو سه کیلومتری باختران رها کردند و جهتشان را به سمت عراق عوض کردند هر چند در این پرواز فانتوم ما هیچ هواپیمای عراقی را سرنگون نکرد اما شنود ما متوجه شد که دو فروند هواپیما از این دسته ی پروازی به دلیل رها کردن مخازن سوخت خارجی دچار کمبود سوخت شده و نزدیک باند خودشان سقوط کرده اند . این اطلاعات را یکی از خلبانان عراقی به نام عباس یاسین حسین هم که بعدا اسیر شد تایید کرد . فانتوم باهری هم که چند گلوله به آن اصابت کرده بود در نهایت در پایگاه همدان به سلامت به زمین نشست . فردای آن روز از استانداری باختران که درگیری را دیده بودند برای سلامتی خلبان و پرسنل سایت سوباشی دو راس گوسفند به پایگاه فرستادند و تا مدت ها هواپیماهای عراق برای بمباران شهرهای غربی ما نیامدند .
خاطره ای بود از جناب هادی فرخی

maverick100
24-06-2010, 12:11
شکار موشک با هواپیما خاطره ای از امیر سرتیپ خلبان سیاوش مشیری
اوایل سال 1364 بود . کاروان کشتی های ما که در خلیج همیشه فارس حرکت می کرد مورد حمله ی هواپیماهای عراقی قرار می گرفت . دو فروند هواپیمای عراقی به کشتی های ما حمله کرده بودند . من در اتاق آلرت بودم . گزارش که شد اسکرامبل با فانتوم پرواز کردم دنبال اونها . اون روز هوا خیلی شرجی بود . وقتی هوا خیلی شرجی میشد ما در رادارها پدیده ی dockting را داشتیم . صفحه ی رادار مثل وقتی میشه که در تلوزیون رنگ یک ردیف با ردیفهای دیگر فرق میکند . بچه های رادار زمینی درست نمی توانستند هدف را تعقیب کنند . رادار های ما هم قدیمی بود و با با اون کمبود قطعات اصلا سر پا نگه داشتن رادارها خودش هنر بود . هواپیماهای عراقی کار خودشون رو انجام داده بودند و داشتند بر میگشتند . من حواسم به اون دو تا هواپیما بود که یکدفعه یک چیز سفید دیدم . دقت کردم دیدم هواپیماست . به رادار گفتم در منطقه غیر از من هواپیمایی است ؟ گفتند نه ، همون دو فروند بود که رفت . گفتم یک فروند هست . تا اینو گفتم دیدم روی من قفل راداری انجام شد . با تجربه ای که داشتم فهمیدم که هواپیما میراژ است . ارتفاع من حدود 100 متری سطح دریا بود . ارتفاعم را کم کردم و سرعت هواپیما را زیاد کردم . بعد شروع کردم به jin cut یعنی هی می آمدم روی بال سمت چپ و راست تند تند . در این حالت آدم تقریبا پنج برابر وزن خود را تحمل میکند . خیلی به ادم فشار میاد . جوری شده بود که عرق میرفت توی چشمام . ارتفاع من حدود 10 تا 15 متری آب و خلیج همیشه فارس هم مواج . توی همین حال داشتم صفحه ی tube panel را نگاه میکردم . این صفحه نشون میده که هدف از چه سمت و چه فاصله ای نزدیک میشه . یک صدا هم توی گوش آدم پخش میشه که هر چی هدف نزدیکتر میشه این صدا بیشتر پخش میشه . من روی صفحه دیدم میراژ عراقی که روی من قفل کرده بود موشکش رو شلیک کرد . توی اون هیجان گفتم الان موشک میخوره به من و هواپیما تکه تکه میشه . یکدفعه دیدم یه چیز خورد به هواپیما و موشک رفت تو آب و دستگاه خاموش شد . با خودم گفتم چی شد ؟ کابین عقب رو صدا کردم اون لحظه فکر کردم که مردم . واقعا فکر کردم مردم و خانواده ام رو مثل یک فیلم جلوی چشمهام دیدم . همه اینها در عرض یک ثانیه بود . کابین عقب جناب احمدی بود . صداش زدم گفت چی بود ؟ گفتم نمیدونم . شروع کردم با رادار صحبت کردن . گفتم ما رو زدند . رادار گفت الان اسکرامبل بلند می کنم . خاطرم هست معاونت عملیات امیر قربانعلی بختیاری اومد دنبالم . شروع کرد هواپیمای ما رو چک کردن . گفت هیچی نیست برو بشین . من هم هیچ نشاندهنده ای که نشان بده هواپیما اشکالی داره ندیدم . به دستور ایشان فرود آمدم . مسئولی که آمد پای هواپیما سرهنگ خوانساری بود که فرمانده ی گردان نگهداری ما بود . مسئول بچه های فنی بود آمد دو طرف هواپیما را نگاه کرد و رفت زیر بال را هم نگاه کرد . دیدم زد تو سرش . اشک از چشمهایش جاری شد و نشست سجده کرد . هواپیما رو خاموش کردم و آمدم گفتم چه خبر ؟ . من رو بغل کرد و بوسید . نگاه کردم دیدم زیر بال سمت راست هواپیمای ما رو مثل اینکه شما یک لوله فشار داده باشید یک قالبی پیدا کرده بود . اثر موشک بود . موشک برای انفجار سه فیوز داره . فیوز برخوردی و مجاورتی و یکی هم شمارش معکوس . هیچ کدام از اینها در این موشک پیشرفته ماژیک عمل نکرده بود و این نبود مگر امداد غیبی . من اینجا رو تنها جایی میدونم که هواپیما موشک رو شکار کرده بود .
:01 (1):

maverick100
29-06-2010, 12:29
با سلام خدمت دوستان عزیز بنده میخواستم گله ای بکنم و آن اینکه چرا به این موضوع توجه لازم را مبذول نمی فرمایند ؟ خواهش میکنم به این موضوع هم پست بزنید تا ما و دیگران تشویق شویم
جلوی چشم عراقی ها خاطره ای از امیر سرتیپ خلبان صالحی
این دفعه به سراغ هوانیروز قهرمان آمده ایم
توی منطقه ی عملیات فتح المبین بودیم . فرمانده ی یکی از تیپهای سپاه که گمان کنم مال تبریز بود با قیافه ی در هم کشیده و مضطرب آمد پیش من . گفت یک عده از نیروهای ما صبح رفته اند و تا الان هیچ خبری از آنها نشده . ارتباطمان قطع شده و هر چه دنبالشان میگردیم پیداشان نمیکنیم . منطقه ای که آنها توش عمل میکردند نزدیک فکه و رملی بود . روی رمل راه رفتن سخت است . رمل مدام از زیر پا سر می خورد و حرکت را کند می کند . تمام توان آدم را میگیرد . توی منطقه ی رملی اگر از جاده بروی بیرون سریع راه را گم میکنی و دیگر سمت خودی و دشمن را تشخیص نمیدهی . به ساعتم نگاه کردم چهار بعد از ظهر بود . به زودی آفتاب غروب میکرد و پرواز هلی کوپتر غیر ممکن میشد . اگر میخواستم گزارش بدهم و منتظر دستور بشوم وقت از دست میرفت . آنگاه آنها گیر عراقی ها می افتادند یا از بین میرفتند . گفتم هر چه باداباد با مسئولیت خودم عمل میکنم . یکی از خلبانها را که میدانستم به منطقه وارد است خواستم و گفتم پرواز کند برود بالای سر منطقه ببیند میتواند پیدایشان کند . سفارش کردم که ارتفاع بگیرد و نزدیک زمین پرواز نکند که مبادا عراقی ها ردش را بگیرند و بزنندش . داشت میرفت که از جایم نیم خیز شدم گفتم ببین داری میری چند گالن آب هم با خودت ببر اینها احتمالا از تشنگی هلاکند . خلبان چشمی گفت و احترام گذاشت و رفت بیرون .پیدایشان کرد . پانصد متری بیرون جاده خسته و بی حال افتاده بودند روی زمین . چه خوب شد به خلبان گفتم آب هم ببرد . بعد شینوک ها را فرستادم و در چند نوبت برشان گرداندند . خبرنگارهای صدا و سیما آمده بودند منطقه از نحوه ی پرواز و عملکرد هلیکوپتر ها گزارش بگیرند . شاد و سرحال و پر انرژی . طوری میگفتند میخواهیم برویم فیلمبرداری که انگار نه انگار جنگ است . گفتم بفرستمشان جایی که بفهمند عملعملکرد هلیکوپتر یعنی چه . دستورش را دادم . رفتند سوار یکی از هلیکوپتر هایی شدند که میخواست برود مواضع عراقی ها بمباران کند . گفتم بروید فیلم بگیرید . رنگ و روی همه شان پریده بود . شده بودند مثل گچ . مدام میگفتند : دیدی ؟ خدا خیلی بهمان رحم کرد . فیلم برداری کرده بودند . فیلم خیلی خوبی هم شده بود ولی خیلی ترسیده بودند . گلوله ها دیده بودند که مدام از بغلشان رد میشوند . فکر نمیکنم توی کل زندیگشان یک چنین چیزی دیده باشند .
خلبان یک هلیکوپتر کبرا تماس گرفت و گفت موتورش تیر خورده و نمیتواند بپرد . برای اجرای عملیات رفته بود منطقه . تیر خورده بود و هیدرولیک هلیکوپتر از کار افتاده بود . در چنین وضعیتی هلیکوپتر قابل کنترل نیست و فرمانها سفت مبشوند . احتمال سقوطش هم زیاد است . همان جا بین ما و عراقی ها نشسته بود . بچه ها با یک 412 رفتند سراغش . تمتم تنظیم های هلی کوپتر را عوض کردند که اگر دست عراقی ها افتاد آنها چیزی سر در نیاورند . مدارکش را برداشتند و یک چادر سبز روی کبرا کشیدند و همراه خلبانان برگشتند . هلیکوپتر را که نمی شد همان جا رها کرد تا دست عراقی ها بیفتد . باید با تریلی می آوردیمش که غیر ممکن بود اولا جاده می خواست بعد هم به محض بلند شدن گرد و خاک عراقی ها گرا می گرفتند و آنجا را می زدند . کار نداشتند که آنجا چه خبر است . کمبود مهمات هم که نداشتند ، میزدند . یکدفعه تصمیم عجیبی گرفتیم . تصمیم گرفتیم همانجا هلی کوپتر را تعمیر کنیم . اصلا معطل نکردیم و زنگ زدیم قطعه هایی را که میخواستیم از اصفهان با هواپیما فرستادند . هلی کوپتر یه شب آنجا ماند . توی این سه شب بچه ها رفتند و زیر چادر با چراغ قوه هلی کوپتر را باز کردند و قطعه هایش را عوض کردند . شینوک هم می امد روی زمین 3 تا 5 دقیقه نزدیک زمین می ایستاد و وسایل را خالی میکرد و زود بلند میشد و برمیگشت . بالاخره همان جا جلوی چشم عراقی ها هلی کوپتر را تعمیر کردند و برگرداندند .

maverick100
07-07-2010, 10:02
عیدی مخصوص خاطره ای از سرهنگ ستاد اصغر یزدانی
در بهار سال 1367 با درجه ی ستوان یکمی در گروه پدافند هوایی اصفهان به عنوان فرمانده ی آتشبار سامانه ی پدافند هوایی اسکای گارد مشغوا انجام وظیفه بودم . پالایشگاه اصفهان در آن زمان یکی از قطبهای اقتصاد ایران محسوب میشد و بارها مورد هجوم هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود . اما بچه های پدافند هوایی مانع موفقیت آنها شده بودند . وظیفه ی اصلی آتشبار تحت فرماندهی من دفاع از پالایشگاه اصفهان بود . مقابله با حملات عراقی ها و نحوه ی انجام ماموریت همه ی ذهنم را مشغول کرده بود . در یکی از شبهای بهاری سال 67 بعد از سرکشی به مواضع پدافندی و کسب اطمینان از آمادگی آنها برای استراحت به محل آتشبار رفتم . خواب دیدم با دو فروند هلی کوپتر عراقی درگیر شده ایم . هلی کوپتر اول را زدیم و به هلی کوپتر دوم هم چند گلوله زدیم که در فاصله ی دورتری سقوط کرد . روز بعد خوابم را برای فرمانده ی وقت گردان اسکای گارد جناب سرگرد عاروان تعریف کردم . ایشان به شوخی گفت حتما شام سنگینی خورده بودی که چنین خوابی دیدی . دو روز بعد در 14 فروردین 67 مصادف با میلاد امام زمان برای بازدید از اسکای گارد وارد آن شدم که همان موقع وضعیت قرمز در منطقه اعلام شد .
خبر هجوم چند هواپیمای عراقی را پست فرماندهی داد . بلافاصله داخل کابین رادار اسکای گارد شدم . اعلام کردم از این لحظه فرماندهی عملیات بر عهده ی من است . مسئولیت هر اتفاقی را به عهده میگیرم . پس شما با آرامش و بدون نگرانی به وظیفه تان عمل کنید . ساعت 13:57 اولین هواپیما را با 137 گلوله ی اسکای گارد زدیم . میراژ بود و خلبانش سروانی به اسم طلال خلیل ابراهیم بود تا آن روز 130 عملیات موفق انجام داده بود . طلال را اسیر کردیم . دستگاه دید بصری رادار اسکای گارد هواپیمای دوم را هم در زاویه ی 90 درجه هواپیمای اول کشف کرد . پدافند ما به سمت هواپیمای دوم هم شلیک کرد ولی به هر شکلی بود به سمت عراق فرار کرد . بعدها گفتند در درون خاک عراق سقوط کرده . این را یکی از خلبانان اسیر عراقی در ماه های بعد به ما گفت . با توجه به اینکه این مسئله در روز میلاد امام زمان اتفاق افتاده بود تصور من این است که وقوع این مسئله عیدی مخصوص ایشان به ملت ایران بوده است

maverick100
06-08-2010, 19:05
بنام خدا

در خط آتش خاطره ای از سرگرد خلبان هوانیروز محمد محسنی

هنوز هیجان ماموریت پیشین فروکش نکرده بود که اطلاع دادند باید دوباره به منطقه باز گردم . از خانواده ام خداحافظی کردم و به اتفاق ستوانیار قبادی ، ستوان امیدیان و ستوان پرویزی با یک فروند هلیکوپتر جت رنجر عازم منطقه شدیم .
عراقی ها با در اختیار گرفتن پل مارد و چند پل متحرک که روی کارون زده بودند مدتها بود در بخش شرقی رودخانه جا خوش کرده و مناطق اطراف را زیر آتش داشتند .

آنها فشار زیادی را نیز روی آبادان می آوردند تا به هر طریق ممکن به داخل آن نفوذ کنند به همین دلیل پلها برایشان اهمیت استراتژیک پیدا کرده بود که اگر تخریب می شدند در دست نیروهایمان گرفتار می آمدند و هیچ راه فراری هم نداشتند ما از روبرو منتظر آنها بودیم و از پشت سر کارون آماده ی بلعیدنشان بود . عراقی ها برای حفاظت از پلها پدافند بسیار نیرومندی در منطقه مستقر کرده بودند به گونه ای که هواپیماها و هلیکوپتر های هوانیروز نمیتوانستند به آنها نزدیک شوند .

دقایقی پس از نیمه شب پنجم مهر ماه سال 1360 عملیات آغاز شد صدای انفجار و شلیک گلوله های توپخانه لحظه ای قطع نمیشد . خلبانان و خدمه ی فنی از چادر بیرون آمده و روی خاکریز ها به تاریک و روشن شدن آسمان چشم دوخته بودند . کسی خوابش نمی برد .ساعت 6 صبح سرانجام دستور عملیات صادر شد .

ما با چهار فروند هلیکوپتر رزمی کبرا و یک فروند هلیکوپتر جت رنجر به سمت نقطه ی درگیری به پرواز در آمدیم . گرچه گستره ی منطقه ی درگیری محدود بود و برای مانور هلیکوپتر فضای کافی وجود نداشت اما چشم امید نیروهای لشکر 77 خراسان به هوانیروز دوخته شده بود تا بتوانند در پناه آتش هلیکوپتر ها آبادان را از محاصره خارج نمایند .

در ان عملیات ستوان ناصر نژاد تقی با ستوانیار جواد نارنجی ، من با خلبان ستوانیار عباس عمدی ، ستوانیار درجزی پور با ستوان قمی و ستوانیار قبادی با ستوانیار محمد رضا صحرایی پرواز میکردند . خلبان جت رنجر هم ستوان بهزاد فر بود . با رسیدن به منطقه ی درگیری خودمان را با انواع تانک ها و نفر بر ها و خودروهای سبک و سنگین روبرو دیدیم به قدری هدف قابل انهدام وجود داشت که در انتخاب آنها دچار سردرگمی شدیم . نمیدانستیم کدام را هدف قرار دهیم تا اینکه ستوانیار قبادی از فاصله ی بسیار دور نخستین موشک سنگین خود را در مرکز تانکهای عراقی فرود آورد .

هرج و مرجی بین نیروهای عراقی وجود آمد که تا آن لحظه نظیرش را ندیده بودم . انفجار موشک آنچنان سنگین و وحشت آور بود که تانکهای سالم را هم به هوا پرتاب کرد . سربازان عراقی تلوتلو خوران از سنگرها بیرون می آمدند و به روی زمین می افتادند . برای مدت کوتاهی آتش سلاح های دشمن خاموش شد و این بهترین فرصت حمله برای ما بود . جواد نخستین موشک ضد تانک را شلیک نمود به دنبال جواد سینه ی یک تانک را هدف گرفتم . درجزی پور هم غوغایی به پاکرده بود . از هر سو انفجار راکتها و موشکها دل زمین را میشکافت و گرد و خاک زیادی را به هوا بلند میکرد .

آنچنان که دیگر نمیتوانستیم هدفها را به خوبی ردگیری کنیم . این مسئله بزرگترین اشکال کار ما بود . ناصر پبشنهاد کرد تا عراقی ها را دور زده و از پشت سر به آنها حمله کنیم این کار گرچه خطرناک بود اما شوق پیروزی توان تفکر را از ما گرفته بود . ناصر توده ی گرد و خاک را رد کرد ما هم برای پشتیبانی از او به سمت نیروهای عراقی ادامه ی پرواز دادیم . به ساحل غربی کارون که رسیدیم ناصر هدف قرار گرفتن هلیکوپترش را اعلام کرد .

نمیدانستیم موقعیت محل فرودش کجاست چاره ای نداشتیم زمان هم اجازه ی جستجو را به ما نمیداد . سربازان لشکر خراسان با سرعت جلو میرفتند و نیاز روحی شدیدی به حضور ما داشتند احساس میکردم پرواز بدون مهمات هم بر بالای سرشان روحیه ای دو چندان به آنها می دهد از هر طرف به سویمان آتش میبارید اما عباس در یک لحظه با انجام مانوری خود را از تیررس دشمن دور کرد با این حال صدای برخورد چند گلوله به بدنه ی هلیکوپتر را شنیدم . چشم ها را به نشان دهنده ا دوختم تا در صورت بروز اشکال به عباس اطلاع بدهم ناگهان عباس فریادی کشید و از من خواست تا روبرویم را نگاه کنم از آنچه دیدم وحشت کردم . صدها نفر از سربازان عراقی تنگاتنگ یکدیگر روی شیب کانالی طولانی دراز کشیده بودند .

جنگ افزار ها آماده ی شلیک بود خوب میدانستیم که با نخستین رگبار سالم از منطقه بیرون نخواهیم آمد اما این را هم در عملیان گذسته یاد گرفته بودیم که پیش از مردن خوب فکر کنیم . شاید بتوان راه گریزی پیدا کرد . همیشه راهی وجود داشت کافی بود که خلبان به خدا اتکا کند و خونسردی خود را از دست ندهد عباس از من خواست تا کنترل آتش را به او بدهم و سپس بدون لحظه ای درنگ آتش توپ را روی عراقی ها گشود به راحتی میدیدم که هیچیک از سربازان دشمن از شلیک گلوله ها جان سالم بدر نمیبردند .

حضورمان روی کانال آنچنان سریع اتفاق افتاده بود که توان واکنش از آنها گرفته شده بود عباس با ارتفاعی کم که گاه احساس میکردم با اسکید های هلیکوپتر هم به بدن عراقی ها می کوبد . مسیر کانال را طی کرد و همانطورد سریع خود را به سمت ساحل غربی رودخانه کشید .

هنگامی که یه نزدیکی نیروهای خودمان رسیدیم خیالم آسوده شد با اینکه هیجان عملیات بر وجودم غالب شده بود به دنبال ناصر و جواد نشستم . لحظه ای بعد هر دو نفر را در حای که سالم به سوی نیروهای خودمان در حال دویدن بودند دیدم دو روز پی در پی در عملیات شرکت کردیم و نتیجه ی فعالیتهای هوانیروز و حرکت کوبنده ی لشکریان توحید شکستن حصر آبادان و شادی دل امام بود